دفتر شعر
۱۵۲ شعر در این دفتر
بیشرع ره خدا نشاید رفتنبیجاده به هیچ جا نشاید رفتن
جز مدح علی نمیتوانم گفتنجز این گوهر نمیتوانم سفتن
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستنمردی نبود شکستن و وارستن
در شوره زمین تاک نشاید کشتنغیر از خس و خاشاک نشاید کشتن
باید به لباس نیستی هست شدنبر پا بودن ولیک از دست شدن
تا چند به فکر خودپرستی بودن!باید یک چند محو مستی بودن
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمناز فیض وجود اوست گیتی گلشن
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُناین ره بگذار و راه دیگر سر کن
چون عقل قبولم نکند دردم منچون نفس زبونم نکند مردم من
ای عشق بیا که سخت بیدردم منبیدرد تو در آتشم و سردم من
یک ره سوی دل که لوح جانست ببینخورشید ازین ذرّه عیانست ببین
گر سایه نداشت همره آن شمع یقینگویم به تو سرّ آن به برهان مبین
دنیا گردیست بر رخ شاهد دینخواهنده دنیا نبود مرد یقین
دامن ز تعلقات دنیا برچیندر دامگه فریب این زن منشین
هر چند نیارم آمدن در بر تواز ضعف فتادهام به خاک در تو
نوروز شد و یار به من بست گروکز داغ کهن به دل نماند پرتو
ای دوست که با چهره زردیم از توچون ناله خود تمام دردیم از تو
کردم برِ نامحرم اگر داد از توداد از تو بتا و داد و بیداد از تو
از پیش من ای ماه جهان گرد مرووی غنچه نازِ نازپرورد مرو
دلگیر بود ناله بلبل بیتوپر دردسرست نشئه مل بیتو
هستی همه گرچه هست از فیض الههستیِّ پس از فنا بود خاطرخواه
یارب نفس گرم ثنا سنجم دهوز درد طلب راحت هر رنجم ده
دنیا چاهی است نزد دانا بیتهطول امل است ریسمان این چه
آمد سر زلف بند بند افکندهچین در خم طرّه ی کمند افکنده