دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سودبا نفس پلید جامهٔ پاک چه سود
روزی که چراغ عمر خاموش شوددر بستر مرگ عقل مدهوش شود
گر دشمن مردان همگی حرق شودهم برق صفت به خویشتن برق شود
گفتی که شب آیم ارچه بیگاه شودشاید که زبان خلق کوتاه شود
یا رب برهانیام ز حرمان چه شودراهی دهیام به کوی عرفان چه شود
آن رشته که بر لعل لبت سوده شودوز نوش دهانت اشک آلوده شود
روزی که جمال دلبرم دیده شوداز فرق سرم تا به قدم دیده شود
تا مرد به تیغ عشق بی سر نشوداندر ره عشق و عاشقی بر نشود
تا دل ز علایق جهان حُر نشوداندر صدف وجود ما دُر نشود
هرگز دلم از یاد تو غافل نشودگر جان بشود مهر تو از دل نشود
تا مدرسه و مناره ویران نشوداین کار قلندری به سامان نشود
یک ذره ز حد خویش بیرون نشودخودبینان را معرفت افزون نشود
دلبر دل خسته رایگان میخواهدبفرستم گر دلش چنان میخواهد
ار کشتن من دو چشم مستت خواهدشک نیست که طبع بت پرستت خواهد
دل وصل تو ای مهر گسل میخواهدایام وصال متصل میخواهد
یک نیم رخت اَلَسْتُ مِنْکُمْ بِبَعیدیک نیمِ دگر اِنَّ عذابی لَشدید
آورد صبا گلی ز گلزار امیدیا روح قدس شهپری افگند سفید
گوشم چو حدیث درد چشم تو شنیدفیالحال دلم خون شد و از دیده چکید
هرچند که دیده روی خوب تو ندیدیک گل ز گلستان وصال تو نچید
معشوقهٔ خانگی به کاری نایدکو دل بَرَد و روی به کس ننماید
یاد تو کنم دلم به فریاد آیدنام تو برم عمر شده یاد آید
در باغ روم کوی توام یاد آیدبر گل نگرم روی توام یاد آید
پیریم ولی چو عشق را ساز آیدهنگام نشاط و طرب و ناز آید
در دوزخم ار زلف تو در چنگ آیداز حال بهشتیان مرا ننگ آید