دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
هر لقمه که بر خوان عوانست مخورگر نفس ترا راحت جانست مخور
در بارگه جلالت ای عذر پذیردریاب که من آمدهام زار و حقیر
در بزم تو ای شوخ منم زار و اسیروز کشتن من هیچ نداری تقصیر
شمشیر بود ابروی آن بدر منیروآن دیده به خون خوردن چستست چو شیر
مجنون و پریشان توام دستم گیرسرگشته و حیران توام دستم گیر
ای فضل تو دستگیر من، دستم گیرسیر آمدهام ز خویشتن، دستم گیر
گفتم که: دلم، گفت: کبابی کم گیرگفتم: چشمم، گفت: سرابی کم گیر
آگاه بزی ای دل و آگاه بمیرچون طالب منزلی تو در راه بمیر
تا روی ترا بدیدم ای شمع ترازنی کار کنم نه روزه دارم نه نماز
در خدمت تو چو صرف شد عمر درازگفتم که مگر با تو شوم محرم راز
در هر سحری با تو همی گویم رازبر درگه تو همی کنم عرض نیاز
من بودم دوش و آن بت بنده نوازاز من همه لابه بود و از وی همه ناز
ای سِرّ تو در سینه هر محرم رازپیوسته در رحمت تو بر همه باز
گر چشم تو در مقام ناز آید بازبیمار تو بر سر نیاز آید باز
دل جز ره عشق تو نپوید هرگزجان جز سخن عشق نگوید هرگز
دانی که مرا یار چه گفتهست امروزجز ما به کسی در منگر دیده بدوز
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روزتا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز
دل خسته و جان فگار و مژگان خونریزرفتم بر آن یار و مه مهرانگیز
الله، به فریاد من بی کس رسفضل و کرمت یار من بی کس بس
ای جملهٔ بی کسان عالم را کسیک جو کرمت تمام عالم را بس
نوروز شد و جهان برآورد نفسحاصل زبهار عمر ما را غم و بس
دارم دلکی غمین بیامرز و مپرسصد واقعه در کمین بیامرز و مپرس
در دل دردیست از تو پنهان که مپرستنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
ای شوق تو در مذاق چندان که مپرسجان را به تو اشتیاق چندان که مپرس