دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
شاها ز دعای مرد آگاه بترسوز سوز دل و آه سحرگاه بترس
اندر صف دوستان ما باش و مترسخاک در آستان ما باش و مترس
ای آینهٔ ذات تو ذات همه کسمرآت صفات تو صفات همه کس
ای واقف اسرار ضمیر همه کسدر حالت عجز دستگیر همه کس
تا در نزنی به هرچه داری آتشهرگز نشود حقیقت حال تو خَوش
چون ذات تو منفی بود ای صاحب هشاز نسبت افعال به خود باش خمش
چون تیشه مباش و جمله بر خود متراشچون رنده ز کار خویش بیبهره مباش
در میدان آ با سپر و ترکش باشسر هیچ به خود مکش به ما سرکش باش
گر قرب خدا میطلبی دلجو باشوندر پس و پیش خلق نیکوگو باش
شاهیطلبی برو گدای همه باشبیگانه زخویش و آشنای همه باش
چون شب برسد ز صبحخیزان میباشچون شام شود ز اشکریزان میباش
از قد بلند یار و زلف پستشوز نرگس بی خمار بی می مستش
دل جای تو شد وگرنه پر خون کنمشدر دیده تویی وگرنه جیحون کنمش
سودای توام درِ جنون میزد دوشدریای دو دیده موج خون میزد دوش
دارم گنهان ز قطرهٔ باران بیشاز شرم گنه فگندهام سر در پیش
در خانه خود نشسته بودم دلریشوز بار گنه فگنده بودم سر پیش
شوخی که به دیده بود دایم جایشرفت از نظرم سروِ قد رعنایش
آتش به دو دست خویش بر خرمن خویشچون خود زدهام چه نالم از دشمن خویش
پیوسته مرا ز خالق جسم و عَرَضحقا که همین بود و همینست غرض
ای بر سر حرف این و آن نازده خطپندار دویی دلیل بعدست به خط
گشتی به وقوف بر مواقف قانعشد قصد مقاصدت ز مقصد مانع
کی باشد و کی لباس هستی شده شقتابان گشته جمال وجه مطلق
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشقجز دوست ندید هیچ رو درخَور عشق
بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشقزآن زمزمهام ز پای تا سر همه عشق