دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
ای زاهد و عابد از تو در ناله و آهنزدیک تو و دور ترا حال تباه
اینک سر کوی دوست اینک سر راهگر تو نروی روندگان را چه گناه
معمورهٔ دل به علم آراسته بهمطمورهٔ تن ز کینه پیراسته به
در گفتن ذکر حق زبان از همه بهطاعت که به شب کنی نهان از همه به
از مردم صدرنگ سیه پوشی بهوز خلق فرومایه فراموشی به
از هرچه نه از بهر تو کردم توبهور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
از بس که شکستم و ببستم توبهفریاد همی کند ز دستم توبه
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبهبییادِ تو هر جا که نشستم توبه
چشمم که سرشک لالهگون آوردهوز هر مژه قطرههای خون آورده
ای نیک نکرده و بدیها کردهوآنگاه نجات خود تمنا کرده
زاهد خوشدل که ترک دنیا کردهمیْ خواره خجل که معصیتها کرده
گر جا به حرم ور به کلیسا کردهزاهد عمل آنچه کرده بیجا کرده
بحریست نه کاهنده نه افزایندهامواج برو رونده و آینده
افسوس که عمر رفت بر بیهودههم لقمه حرام و هم نفس آلوده
ما درویشان نشسته در تنگ درهگه قرص جوین خوریم و گه گُشت بره
تا کی ز جهان پر گزند اندیشهتا چند ز جان مستمند اندیشه
هجران ترا چو گرم شد هنگامهبر آتش من قطره فشان از خامه
دنیا طلبان ز حرص مستند همهموسی کش و فرعون پرستند همه
ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همهبی چشم تو نور نیست بر چشم همه
چون باز سفید در شکاریم همهبا نفس و هوای نفس یاریم همه
ای روی تو مهر عالم آرای همهوصل تو شب و روز تمنای همه
سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوهغم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه
هستی که ظهور میکند در همه شیئخواهی که بری به حال او با همه پی
ای خالق ذوالجلال و ای بار خدایتا چند روم در به در و جای به جای