دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
دارم صنم چهره برافروختهایوز خرمن دهر دیده بردوختهای
من کیستم آتش به دل افروختهایوز خرمن دهر دیده بردوختهای
آنم که توام ز خاک برداشتهاینقشم به مراد خویش بنگاشتهای
ای غم که حجاب صبر بشکافتهایبی تابی من دیده و برتافتهای
من کیستم؟ از خویش به تنگ آمدهایدیوانهٔ با خِرَد به جنگ آمدهای
یا پست و بلند دهر را سرکوبییا خار و خس زمانه را جاروبی
یا سرکشی سپهر را سرکوبییا خار و خس زمانه را جاروبی
عهدی به سر زبان خود بربستیصد خانه پر از بتان یکی نشکستی
غم جمله نصیب چرخ خَم بایستییا با غم من صبر به هم بایستی
زلفت سیمست و مشک را کان گشتیاز بسکه بجُستی تو همه آن گشتی
ای شیر خدا امیر حیدر فتحیوی قلعه گشای در خیبر فتحی
در کوی خودم مسکن و ماوا دادیدر بزم وصال خود مرا جا دادی
اول همه جام آشنایی دادیآخر به ستم زهر جدایی دادی
ای شاه ولایت دو عالم مددیبر عجز و پریشانی حالم مددی
من کیستم از قید دو عالم فردیعنقا منشی بلند همت مردی
از چهره همه خانه منقش کردیوز باده رخان ما چو آتش کردی
عشقم دادی ز اهل دردم کردیاز دانش و هوش و عقل فردم کردی
با فاقه و فقر همنشینم کردیبی خویش و تبار و بی قرینم کردی
ای دیده مرا عاشق یاری کردیداغم ز رخ لاله عذاری کردی
ای دل تا کی مصیبت افزا گردیای خون شده چند درد پیما گردی
ای آنکه به گرد شمع دود آوردییعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی
ای چرخ بسی لیل و نهار آوردیگه فصل خزان و گه بهار آوردی
ای کاش مرا به نفت آلایندیآتش بزدندی و نبخشایندی
ای خالق ذوالجلال هر جانوریوی رهرو رهنمای هر بی خبری