دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
دستی نه که از نخل تو چینم ثمریپایی نه که در کوی تو یابم گذری
هنگام سپیدهدم خروس سحریدانی که چرا همی کند نوحهگری؟
ای ذات تو در صفات اعیان ساریاوصاف تو در صفاتشان متواری
عالم بود ار نهای ز عبرت عارینهری جاری به طورهای طاری
یا رب یا رب کریمی و غفاریرحمان و رحیم و راحم و ستاری
گیرم که هزار مصحف از بر داریبا آن، چه کنی که نفس کافر داری
ای شمع نمونهای ز سوزم داریخاموشی و مردن رموزم داری
چون گل، به گلاب شسته رویی داریچون مشک به مِیْ حل شده، مویی داری
ای دل، برِ دوست تحفه جز جان نبریدردت چو دهند نام درمان نبری
پیوسته تو دل ربودهای معذوریغم هیچ نیازمودهای معذوری
یا شاه تویی آنکه خدا را شیریخندق جه و مرحب کش و خیبر گیری
یا گردن روزگار را زنجیرییا سرکشی زمانه را تدبیری
از کبر مدار هیچ در دل هوسیکز کبر به جایی نرسیدهست کسی
ای در سر هر کس از خیالت هوسیبی یاد تو برنیاید از من نفسی
گر شهره شوی به شهر شرّالناسیور خانه نشینی همگی وسواسی
تا نگذری از جمع به فردی نرسیتا نگذری از خویش به مردی نرسی
گه شانه کش طرهٔ لیلا باشیگه در سر مجنون همه سودا باشی
مآزار دلی را که تو جانش باشیمعشوقهٔ پیدا و نهانش باشی
جان چیست؟ غم و درد و بلا را هدفیدل چیست؟ درون سینه سوزی و تفی
بگشود نگارِ من نقاب از طرفیبرداشت سفیدهدم حجاب از طرفی
وصّافی خود به رغم حاسد تا کیترویج چنین مَتاع کاسد تا کی
ای دل، ز شرابِ جهل مستی تا کِی؟و ای نیستشونده، لافِ هستی تا کِی؟
ای آنکه به کُنهت نرسد اِدراکیکَونین به پیشِ کَرَمَت خاشاکی
ای از تو به باغ، هر گُلی را رنگیهر مرغی را ز شوقِ تو، آهنگی