دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
آن پسر بچه حور است مگر یا غلمانکز جنان مست برون تاخته یکسر به جهان
تا که چون تیر از کمان رفت آن بت رعنای مندور از ابرویش کمان شد قدّ تیرآسای من
کیستم من آنکه بوسد آسمان غبرای منبه ز امروز است از الطاف حق فردای من
سکه صاحبقرانی زد چو شاه راستانآمد از ذرات او را ارمغان بر آستان
چه باشد آن جم بلقیس تخت سیم بدنبرون بسان پری اندرون چو اهریمن
کیست آن خسرو شیرین سخن و شور افکنکه بمو غارت مرد است و برو فتنه زن
لک السعاده ای کموفای پُر افسونچه ریزی این همه از تیغ ابروانت خون
چو شاه زنگ راند ابلق ز مکمنزِ ری آمد بت رومی رخ من
رسم نوروز شد امسال مگر دیگرگونکز زمین جای سمن مهر و مه آید بیرون
ببال ای مرکز کرمان بنال ای خطه تهرانکه وارد شد به جسمت روح و بیرون شد ز جسمت جان
از شه به والی حکم نو در نصب دیگر سال بینتا کشته میسازد در و دولت نگر اقبال بین
خورشید گریزان بودت در خم گیسوزین حلقه بدان حلقه وزین سوی بدان سو
سپهسالار اعظم زد چو اندر مرز ری اردوقضا را تاب شد از تن قدر را رنگ رفت از رو
گرچه عید آمده نیکوی و به نازم سر اورفتن روزه نکوتر که خدا یاور او
ای آنکه به قد تالی سرو چمنی تونی سرو چه باشد که سراپا سمنی تو
باز آن سرخ اطلس زیب پیکر ساختهرنگ دیگر ریخته نیرنگ دیگر ساخته
خسروی کافلاک را منقوش از اختر ساختهحکم او اعراض را پابست جوهر ساخته
جشن ولادت شه جم تخت کی کلاهافراخت از جنان به جهان چتر بارگاه
بسان چرخ عید جم دوبارهزمین بوسید در دارالصداره
ای لعل روانبخش تو از آب بقا بهآن آب بقا نیز به کام دل ما به
ساخته کاخی سپهسالار بهر جشن شاهپایهاش بر پشت ماهی سایهاش بر روی ماه
عید روزه است مگر قاصدی از حضرت شاهکه برمیر بخلعت رسد از یک مه راه
زان موسوی دو اژدر گیسوی آسیهروزم چو قیرگون دل فرعون شد سیه
خیز ای آیینهرخ می آر با صد طنطنهکاینک از آب آورد دی چون سکندر آینه