دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
دلم ز عشق تو هرگز محال نندیشدوگر ز هجر بمیرد وصال نندیشد
کار تو به آسمان رسیدستعشقت به همه جهان رسیدست
باتو خواهیم ویحک ای دلبرغم بسیار و اندک ای دلبر
تا تو باشی مرا جهان چه بودتابود بوسه تو جان چه بود
ای زلف تو همچو شاخ شمشادوی قد تو همچو سرو آزاد
ای عشق غم شد از تو مرا شادیچون از همه جهان به من افتادی
دل عاشق ز بیم جان نترسدگرش کار افتد از سلطان نترسد
عشقت شفقت ندارد ای جانمهرت برکت ندارد ای جان
خوشتر ز عشق خوبان، اندر جهان چه باشدهرکس که عشق ورزد، زر از گزر تراشد
ای که در روزه بال و پر زده ایعید زن دست و پای اگر زده ای
دلبر من کودکست ناز نداند همیروز مراتیره کرد راز نداند همی
سرمایه ای است سنگین؛ زلف تو دلبری راپیرایه«ای است» نیکو چشمت ستمگری را
زلف تو دین مرد دینی بردرویت آب حریر چینی برد
جانا دل من تو را مرید استروی تو مرا هزار عید است
بپیچ سنبل اندر تاب داریمیان نرگس اندر خواب داری
ز عشق تو کشیدم گرد دل سدنهادم در میان سینه مسند
هر کو چو تو دلستان نداردخورشید شکر فشان ندارد
تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولاشد رنج و بلای دلم آن قامت و بالا
ای دل به جان و مال خر گر بوسه جانان خریهر چون که بفروشد به تو بیعش بکن کارزان خری
معشوق و بهار و باغ و بادهبادا همه را خدای داده
عاشق خوش طبع با معشوق شیرین خوش خوردبی دلی باید که تا با دلبری دلکش خورد
دارای آسمان و زمین کردگار ماستآن حی لایموت که جاوید پادشاست
از بد این مردمان، وز غم این روزگارهست همه اعتماد، بر کرم کردگار
ای که در دنیا همه جدی و در دین سرسریچون شود دنیا میسر دین نباشد بر سری