دفتر شعر
۱۲۰ شعر در این دفتر
صنما با تو در غم و شادیبنده بودم نجستم آزادی
دلبر رنگرز نکو پسرستوز همه نیکوان ظریفتر است
ای مهر تو در میان جانمو ای نام تو بر سر زبانم
ای در دل عاشقان تو دردو ای چهره دوستان تو زرد
خورشید رخ تو را غلام استبی روی تو عاشقی حرام است
ای صلح بتان غلام چنگتگل بنده روی لاله رنگت
زلف تو شب است و روی تو روزوصل تو چو روزگار نوروز
بنگر که چه روزگار دارمکان چهره چون نگار دارم
کسی در عشق تو دلریش باشدکه مسکین عاشق و درویش باشد
گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانینه نه خطاست جانا جانی و زندگانی
لشکر کشید عشق و مرا در میان گرفتخواهند مردمانم از این در زبان گرفت
ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشایبا دوستان بخند و سخن گوی و خوش درآی
حساب عشق تو ای دوست سخت با رنج استحساب عشق تو گویی حساب شطرنج است
رنگ گل گوئی ز خون عندلیب آمیختستعندلیب از عشق گل نالان به حلق آویختست
پیوسته می سگالم؛ تاخود کجائی ای جانچشمم به راه باشد؛ تا کی در آئی ای جان
آن خط دمیده بر بناگوشماه است ز شب شده زره پوش
همه ای دل بلای ما خواهیکه به رغبت همی جفا خواهی
ای دل پی یار خویشتن داردر حلقه زلف او وطن دار
ای دل اندوه یار خورده نهایجگر مرد کار خورده نهای
کسی را نیست چون تو دلستانینکو روئی ظریفی خوش زبانی
عید رسید ای نگار، دوستی آغاز کندر حجره وصل خویش، جای رهی باز کن
در عشقم آرزوست که دل را طرب دهمتا صد هزار بوسه بر آن چشم و لب دهم
نکنی ای بت ستمکارهچاره عاشقان بی چاره
چون تو که عزیز باشد ای جانآن را که تمیز باشد ای جان