دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
بباید بسیچیدن این کار راپذیره شدن رزم و پیکار را
ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوکخواهی که چون چکوک بپری سوی هوا
گر بیارند و بسوزند و دهندت بر بادتو به سنگ تکژی نان ندهی باب ترا
چون در حکایت آید بانگ شتر کندو آروغها زند چو خورد ترب و گندنا
میبارد از دهانت خذو ایدونگویی که سر گشادند فوگان را
گهی چو مرد پریسای گونه گونه صورهمی نماید زیر نگینه لبلاب
پیش من یکره شعر تو یکی دوست بخواندزانزمان باز هنوز این دل من پر هسر است
از شمار تو . . . طرفه به مُهر است هنوزوز شمار دگران چون در تیم دو در است
رویت ز در خنده و سبلت ز در تیزگردن ز در سیلی و پهلو ز در لت
فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندایبر روی و برون آر همه رویت رارت
وان بادریسه هفته دیگر غضاره شدو اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه گشت
زن برون کرد کولک از انگشتکرد بر دوک و دوک ریسی پشت
بجز عمود گران نیست روز و شب خورشششگفت نیست ازو گر شکمش کاواک است
بر روی پزشک زن میندیشچون بود درست پیشیارت
از اطاعت با پدر زردشت پیرخود به نسک آفرنگان گفته است
ستد و داد جز به پیشادستداوری باشد و زیان و شکست
چو بشنید شاه آن پیام نهفتز کینه لب خود شخائید و گفت
گر سیر شدی بتا ز من در خور هستزیرا که ندارم ای صنم چیزی لست
ای از ستیهش تو همه مردمان به مستدعویت صعب منکر و معنیت سخت سست
ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخجنامت فرخج و کنیت ملعونت بلفرخج
بدهم بهر یک نگاه رخشگر پذیر دل مرا به فرخچ
آن روی و ریش پر گه و پر بلغم و خدوهمچون خبزدوئی که شود زیر پای پخچ
اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اندهمه خر طبع و همه احمق و بی دانش و دند
گویند نخستین سخن از نامه پازندآنست که با مردم بد اصل مپیوند