دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزلکه رفت یکسره بازار و قیمت سرواد
ز بس رفعتش شاهباز خردنیارد بر افراز او برپرد
یکی بادپیمای کم زن بودکه از کینه با خویش دشمن بود
همه یاوه همه خام و همه سستمعانی از چکاته تا پساوند
بخنجر همه تنش انجیده اندبر آن خاک خونش پشنجیده اند
ز تیرش رخ مه سکنجیده شدز تیغش دل چرخ انجیده شد
ز جودم جهانی پرآوازه شدروان نیاکان بمن تازه شد
ز درد دل آن شب بدان سان نویدکه از نالهاش هیچکس نغنوید
چو گرگ ستمگر بدامت فتدهلیدن نباشد ز رای و خرد
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شدآب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همیمادر از کینه بر او مانند مادندر شود
ایا نیاز بمن ساز و مر مرا مگذارکه ناز کردن معشوق دلگداز بود
وان چاپلوس پسته گر خندانکت هر زمان بلوس بپیراید
غلبه فروش خواجه که ما را گرفت بادبنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد
گر . . . ت از نخست چنان بادریسه بودآن بادریسه خوش خوش چون دوک ریسه شد
به دستش ز خام گوزنان کمندببر در فکنده یکی شاکمند
کفش صندوق محنت و . . . زنشهر دو گردند و هر دو ناهموار
چنان باد در آرد بخویشتنکه میگوئی خوردست سوسمار
ترا گردن در بسته به بیوغو گرنه نروی راست با سپار
برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانشزهارها شده پر گوه و خایهها شده غر
...آن سبلت و ریشش به . . . خوش
از گردن او جخش در آویخته گوئیخیکیست پر از باد در آویخته از بار
قیاس . . . ش چگونه کنم بیا و بگویایا گذشته بشعر از بیانی و بوالحر
ازین هفت سر اژدر عمر خواربپرهیزد آن کو بود هوشیار