دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هولبنشین و تن اندر ده و انگاره به پیش آر
تواضع کرد بسیار و مرا گفتز من مشکوه و بی آزار بگذر
چو باسک کند ماه من از خمارقرار از مه نو نماید فرار
از آن لشکر گشن توفید دهربکام عدو نوش شد همچو زهر
به گرمی چو برق و به نرمی چو ابربه پویه چو رنگ و به کینه چو ببر
خزاین تهی شد در آن زاج سوردرونها پر آمد ز عیش و سرور
به روز نبرد آن هژبر دلیرشتابد چو گرگ و گرازد چو شیر
چو در روز شهریر آمد بشهرز شادی همه شهر را داد بهر
از سخای تو ناگوار گرفتخلق را یکسر و منم ناهار
چو غرشیده گشتی ز کین و ستیزگرفتی ازو دیو راه گریز
گرچه زردست همچو زر پشیزیا سفیدست همچو سیم ارزیز
کرهای را که کسی نرم نکردهست، متازبه جوانی و به زور و هنر خویش مناز
ایا ز بیم زبانم نَژَند گشته و هاژکجا شد آن همه دعوی کجا شد آن همه ژاژ
ایا کرده در بینیت حرص ورسز ایزد نیایدت یک ذره ترس
دوستا جای بین و مرد شناسشد نخواهم به آسیای تو آس
یکی مؤاجر بیشرم و ناخوشی که تراهزار بار خرانبار بیش کرد عسس
چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیستکه بر سکیزد چون من فرو سپوزم بیش
تو چنین فربه و آکنده چرایی پدرتهندویی بود یکی لاغر و خشکانج و نحیف
ز خشم دندان بگذارد بر . . . خواهرهمی کشید چو درویش دامن فرغیش
همچو انگور آبدار بدینون شدی چون سکج ز پیری خشک
ای همچو یک پلید و چنو دیده ها برونمانند آنکسی که مرا ورا کنی خبک
چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوککی دارد جغد خیره سر لحن چکوک
از زبان باشد بر مردم دانیگاه آب دهی و گاه می آری کوک
آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ بلوچوان تویی گول و تویی دول و تویی بابت لنگ