دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
خوشا حال لحاف و بستر آهنگکه میگیرند هر شب در برت تنگ
ز جا جست چون آتشی بیدرنگدل از باده عشق مست و ملنگ
درین محنت سرای شادی و غمکه گاهی ماژ باشد گاه ماتم
گولانج و گوشت و گرده و گوز آب و گادنیگرمابه و گل و گل و گنجینه و گلیم
ندانم بخت را با من چه کین استبه که نالم به که زین بخت وارون
چکنم که سفیه را به نکوینتوان نرم کردن از داشن
چو غرواشه ریشی به سرخی و چندانکه صد لیف از ده یکش بست بتوان
چو باز آمد از حمله و تاختنبفرمودش از پای بنشاختن
لفت بخورد و کرم درد گرفتم شکمسر بکشیدم دودم مست شدم ناگهان
یکی تیز ویریست بسیار دانکزو نیست احوال گیتی نهان
کمندی عدو هنج از بهر کینفرو هشته چون اژدهائی ز زین
گر نیستت ستورچه باشدخری بمزد گیر و همی رو
شنگینه بر مدار تو از چاکرتا راست ماند او چو ترازو
ای بچه حمدونه بترسم که غلیواجناگه بربایدت درین خانه نهان شو
نسو بود از آنگونه دیوار اوکه مانند آئینه بنمود رو
بود بر دل ز مژگان خلندهگهی تیر و گهی ناوک زننده
اگر خواهی سپاهش را شمارهبرون باید شد از حد اماره
ز خشم این کهن گرگ ژکارهندارم جز درت اندخسواره
فرود آید ز پشتش پور ملعونشده کالفته چون خرسی خشینه
دل از حرص و از کینه انباشتهسر کبر بر چرخ افراشته
ز کالیدن یک تن از رزمگاهشکست اندر آید به پشت سپاه
زرد و درازتر شده از غاوشوی خامنه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربوزه
ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیثآفریده شده از فریه و سردی و سنه
ای بچه حمدونه غلیواژ غلیواژترسم بربایدت به طاق اندر برجه