دفتر شعر
۱۱۱ شعر در این دفتر
دهقان بی ده است و شتربان بی شترپالان بی خر است و کلیدان بی تزه
من بر تو فکنده ظن نیکوو ابلیس ترا ز ره فکنده
آنگاه که من هجات گویمتو ریش کنی و زنت رنبه
دو چیزش برکن و دو بشکنمندیش ز غلغل و ز غنبه
ای بزفتی علم بگرد جهانبر نگردم بتو مگر بمری
اگر این چیستان تو بگشاییگوی دانش ز موبدان ببری
سوری! تو جهانرا بدل ماتم سوریزیرا که جهانرا بدل ماتم سوری
باده خور و مستی کن مستی چه کنی از غمدانی که به از مستی صد راه یکی مستی
پای او افراشتند اینجا چنانکتو براز کون راژها افراشتی
بافکاری بود در شهر هریداشت زیبا روی و رعنا دختری
نیابی در جهان بی مهر یارینه فرسنگی و نه فرسنگساری
ز بس بود بشکوه و بافرهیجهان دید او را خواری شهی
الا تا درایند طوطی و شارکالا تا سرایند قمری و ساری
گرد گرداب مگرد ای که ندانی تو شناکه شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری
رفت ریمن مرد خام لک درایپیش آن فرتوت پیر ژاژخای