دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
شبی که بوی گلت از هوا سراغ کنمروم به باغ و ده انگشت خود چراغ کنم
بر زمین مانند اشک از چشم تر افتاده امخاک بر سر می کنم تا از نظر افتاده ام
چهره افروخت چو گل بهر تماشا رفتمجلوه یی کرد که چون سرو من از جا رفتم
به کویت از سر خود سجده مقبل نمی دانمبه درگاه تو خود را بنده قابل نمی دانم
از چمن افغان کنان بیرون چو بلبل می رومبی دماغم در سراغ نکهت گل می روم
داغ هر جا گل کند پا تکیه دل می کنمبرق هر جا خانه روشن کرد منزل می کنم
یاد آن شبها که در بر گلعذاری داشتمدر دل از مژگان شوخش خارخاری داشتم
دل دیوانه خود را نشان کردم ندانستمنشان تیر آن ابروکمان کردم ندانستم
روم از جای با اندک نسیمی گرد را مانمبنای بیمدارم مهره های نرد را مانم
به گلشن رفتم و بی رویت آغاز جنون کردمز شور اشک داغ لاله را گرداب خون کردم
شکایت نامه آن روی چون گل بود در دستمقلم در ناله چون منقار بلبل بود در دستم
به گلزاری که در وی سرو قدی نیست خاموشمز طوق قمریان انداختند این حلقه در گوشم
خبر می گوید از راز درون لبهای خاموشمزند پهلو به روی حلقه در حلقه گوشم
تا گرفتم خو به سحر نرگسش جادو شدمگوشه چشمی ز خالش دیدم و هندو شدم
از سر کوی تو با صد حسرت ای گل می روممحمل خود بسته ام از بال بلبل می روم
گر به کف مانند گل مشت زری می داشتمدر بغل چون غنچه گلبرگ تری می داشتم
صبا از خنده آن گل حدیثی گفت در گوشمکه همچون حلقه گرداب شد از گریه آغوشم
در دل امشب شورشی چون صبح محشر داشتیمبالشی زیر سر از بال سمندر داشتیم
از عدم جسم خراب و رنگ زرد آورده امتحفه یی امروز بهر اهل درد آورده ام
بی خود شدم از زلف دو تا کام گرفتمدر دام تو افتادم و آرام گرفتم
دل را اسیر خط بناگوش کرده اماین خانه را چو کعبه سیه پوش کرده ام
خوش آن مستی که درد و داغ خود را چاره می کردمتو را می دیدم از دور و گریبان پاره می کردم
دری گشاده نگردد اگر گدای شومبه استخوان قند آتش اگر همای شوم
امشب از مستی به پای خم چو خشت افتاده امعشرتی دارم که گویا در بهشت افتاده ام