دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
بر خاک ریخت جام شرابی که داشتمپرواز کرد مرغ کبابی که داشتم
شب چو یاد عارض آن شعله قامت می کنمخانه را روشن تر از صبح قیامت می کنم
روی دلی ز مردم عالی نیافتمزین درد و داغ کشته و مرهم نیافتم
قبای خود چو گل امروز پاره پاره کنمز چاک سینه خیال تو را نظاره کنم
موج جوهر شوم از تیغ زبانت گردمچون خط پشت لب از گرد دهانت گردم
خم گشت قد و با لب نانی نرسیدیمصدساله شدیم و به جوانی نرسیدیم
بی تو امشب بوی خون می آید از کاشانه امسنگ می بارد از دیوار و در بر خانه ام
نفس عمریست می پیچد مرا در سینه می ترسمعجب ماری شده پیدا در این گنجینه می ترسم
لب گشایی به تکلم ز کلامت گردممژده وصل رسانی ز پیامت گردم
بنده مرحمت چشم سیاهت گردماز سر چپ غلط انداز نگاهت گردم
می روم هر سو سراغ دل ز مردم می کنمطفل شوخی دارم او را هر زمان گم می کنم
صبا آورد دوش از میر عالی نامهای سویمکه از هر جانبی دوران دری بگشاد بر رویم
ز شهر از دست تو امروز ای گل پیرهن رفتمبه خود پیچیده همچون گردباد از خویشتن رفتم
روی دلی از آن بت سرکش نیافتمدر روزگار باده بیغش نیافتم
اشکیم تازه شور ز زمزم کشیده ایمزخمیم کهنه دست ز مرهم کشیده ایم
یار سرکش را به زور ناله همدم کرده ایماین کمان را ما به بازوی نفس خم کرده ایم
از آن روزی که دور افتاد زان زلف دو تا دستمگره نگشاید از کار کسی مانند پا دستم
پژمرده شد به دل گل داغی که داشتممانند لاله سوخت دماغی که داشتم
گردبادم خاک در چشم چراغت می کنمبا زبان آتشین چون لاله داغت می کنم
یاد آن شبها که در بزمت فراغت داشتمسر به سر مانند ابرو خواب راحت داشتم
بهر سوغای عزیزان جان ز تن بیرون کنمیوسف خود را از این چه بی رسن بیرون کنم
خشک است ز بی مهریی ایام دماغمدر آرزوی روغن آبست چراغم
تا به کوی آن نگار سیمبر جا کرده امخانه یی از سیم بهر خویش برپا کرده ام
شده چون سایه از بس خاکساری جزو اعضایمنمی گردد جدا نقش قدم چون کفش از پایم