دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
فگنده بر دلم عمریست مهر آن جبین آتشمرا چون رنگ گل زان روی باشد دلنشین آتش
تا چو پروانه کشم شمع تو را در بر خویشبهر تسخیر خدنگ تو بسوزم پر خویش
بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویشگر زنند آتش نمی جنبم چو شمع از جای خویش
تو و بدمستی و عاشق کشی و خنجر خویشمن و بیچارگی و عجز و نیاز و سر خویش
تا تو آلوده به خون ساختهای خنجر خویشمن برآورده ام از چاک گریبان سر خویش
روز محشر بزم دست سوی افسر خویشبید مجنونم و خود سایه کنم بر سر خویش
تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویشنکهت سنبل نهاده بر زمین پهلوی خویش
ای دل مطیع آن بت مژگان فرنگ باشبا ساکنان کعبه مهیای جنگ باش
اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابششود سنگ فلاخن کهکشان را چرخ مهتابش
با اهل جاه ناخن زاغ و پلنگ باشدر کام شیر اره پشت نهنگ باش
گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویشبیستون را بر کنم چون گردباد از جای خویش
نو خط من می کند بر چرخ مینا فام رقصدر شب مهتاب خوش باشد به پشت بام رقص
با پریشان روزگاران یار دارد اختلاطمهر نتواند کشیدن در کمند احتیاط
تفسیر سازد حسن را رویی که دارد خال و خطتأکید معنی می کند بر مصحف اعراب نقط
می زند عشق تو هر شب شعله در جانم چو شمعروزگاری شد به کار خویش حیرانم چو شمع
مه بود در کلبه ام چون در ته دامن چراغخانه من ز آتش گل می کند روشن چراغ
صرف شد عمر من ای یار غلط کردم حیفدر پی چون تو ستمگار غلط کردم حیف
حسنش آخر از هجوم خط تلف شد حیف حیفسنبل پامال دوران چون علف شد حیف حیف
روزی که صبح حشر کند رو به یک طرفگردد بهشت یک طرف آنکو به یک طرف
در صدف چون قطره افتد گردد او را دل ز سنگسفله را دنیا دهد رو می کند منزل ز سنگ
دارم ز دست داغ دل سامانیان در بغلدریای خون در آستین گرداب عمان در بغل
شهر و صحرا درگرفت از آتش رخسار گلعندلیبان سوختند از گرمی بازار گل
افلاک را گداخت دل صبر پیشه اممی گیرد انتقام خود از سنگ شیشه ام
پادشاها با تو جان دردمند آورده امگوشه چشمی که صید مستمند آورده ام