دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
صدای مقدم گلچین چو در گلزار می آیدگریبان چاک بلبل بر سر بازار می آید
مو سفیدی حرص دنیا دور نتوانست کردطبع ما را سرد این کافور نتوانست کرد
نفس سرکش را مسخر عقل پرتدبیر کردسگ چو شد دیوانه او را می توان زنجیر کرد
ز موج اشک آخر پای در زنجیر خواهم شداگر اینست دوران در جوانی پیر خواهم شد
جنت لبالب است ز نام چهار یاررضوان بود غلام غلام چهار یار
ز مهر روی تو گشتیم خاکسار آخرچو آفتاب به عالم شدیم کار آخر
از وصال او مرا شد ناتوانی بیشترتا مرا دولت میسر شد شدم درویشتر
سبزه خط بخشد از لعل لب او جان به ابرمی دهد این خضر آب از چشمه حیوان به ابر
مرا بر سر کلاه از سایه بال هما بهترز فرش مخملم در زیر پهلو بوریا بهتر
خط برآوردی و بر جا سرو چالاکت هنوزمی خورد خون مرا مژگان بی باکت هنوز
بهر قتل من زدی تیغ و فغان دارم هنوزبر سر من ساعتی بنشین که جان دارم هنوز
چشم مست او ندانستست انجامم هنوزدر میان پوست همچون مغز بادامم هنوز
نمی رود ز دم یاد آن جوان هرگزکسی چو من نزده آتشی به جان هرگز
صد بیابان طی شد و از کاروان دورم هنوزکشتی توفانی دریای پرشورم هنوز
همرهان رفتند و من پا در وطن دارم هنوزتکیه چون صورت به دیوار بدن دارم هنوز
خط برآورد و نشد خاطر ازو شاد هنوزاین جفا جوی بود بر سر بیداد هنوز
فرهاد ناله می کند از تیشه ام هنوزآید صدا ز تربت همپیشه ام هنوز
مباش ای مه من پیرو دل همه کسچو آفتاب مرو سوی منزل همه کس
سربلندان جهان را نام احسان است و بسسرو را در بوستان قد نمایان است و بس
پیر گشتیم ز غم یاد جوان ما را بسدیدن تیر در آغوش کمان ما را بس
ای که خون کردی دل ما راز چشم ما مپرسمی شوی سرگشته از گرداب این دریا مپرس
می کنم چون شمع بهر سوختن امداد خویشچند سازم تکیه بر دیوار بی بنیاد خویش
با که روشن سازم احوال دل افگار خویشتا یکی چون شمع سوزم بر سر بیمار خویش
زین گلستان سرو قدی را نکردم رام خویشهمچو قمری بر گلو پیچیدم آخر دام خویش