دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
با من ز عرضحال زبان در دهان نمانداکنون ز حال خویش چگویم سخن نماند
در روزگار ما اثری از سخا نماندبویی به دهر از چمن دلگشا نماند
سرمه در چشمی نمی بینم که خاموشم کندباده از جامی نمی نوشم که مدهوشم کند
نام و نشان به دهر ز اهل کرم نماندرقت از محیط گوهر و در ابر نم نماند
در عهد ما رواج به اهل هنر نماندامروز آبروی به لعل و گهر نماند
با یار و دوست شیوه عهد و وفا نماندبر برگ کاه رابطه کهربا نماند
تا مرا بر سر کلاه در آستینم کردهاندتاجداران نام خود نقش نگینم کردهاند
تهیدستی چو روی آورد طالع واژگون افتدز می هر گه شود پیمانه خالی سرنگون افتد
ترک هستی سالکان در زیر گردن کرده اندرهنوردان کفش تنگ از پای بیرون کرده اند
ماه رخسار تو امشب شمع بزم ناله بودگرد او آغوش من پروانه همچون هاله بود
آمد بهار و رفتن خود را خبر ندادبا ساکنان باغ ندای سفر نداد
فصل خزان رسید و نشاط و طرب نماندکاری مرا به مشغله روز و شب نماند
آمد خزان نسیم گل و یاسمن نماندباد بهار رفت و هوای چمن نماند
فصل خزان رسید به گلشن صدا نمانددر شاخسار برگ و به بلبل نوا نماند
ساقیا برخیز از طاق طرب مینا فتادساغر می رفت از دست و نشاط از پا فتاد
نوبهار آمد تماشای گل و سنبل کنیدنور چشم خود چو شبنم طرف روی گل کنید
نگار جامه فروشم کلاه پوش آمدگشاده چاک گریبان قبا به دوش آمد
مگو در انجمن مینا ز دست چرخ دون گریدبه روز ماتم آینده خود شیشه خون گرید
نگاهم بی رخش گردید اشک و غنچه گل شدز چشمم خار مژگانها پرید و بال بلبل شد
مرا هر شب تب هجران آن بدخو بسوزاندبه هر پهلو که گردم بسترم پهلو بسوزاند
عقل و هوشم رفت تا آن تندخو خنجر کشیدکاروان گردد روان جایی که آتش سرکشید
مرا نگاه تو عالی جناب خواهد کردستاره را نظرت آفتاب خواهد کرد
رخ تو رونق گل در نقاب خواهد کردتبسم تو دل غنچه آب خواهد کرد
شب چو آن شمع ز کاشانه برون می آیدناله از مرده پروانه برون می آید