دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
به استقبال چشمت فتنه از هر سوی صف بنددکمر در خدمت استاد شاگرد خلف بندد
خیر بادش می کنم دود از دماغم می رودآتشم گل می کند مرهم ز داغم می رود
ای پسر آنها که پیش از برگ بارت دادهاندبر علف زاری نشان گوسالهوارت دادهاند
جهان پر شهد از لبهای خندان تو می گرددحلاوت کامیاب از شکرستان تو می گردد
قامتش چون از بهار جلوه رعنا می شودچون گل خمیازه آغوش نظر وا می شود
در رهت چون نقش پا امشب دو چشمم چار بودبر سر مژگان نگه خار سر دیوار بود
دور از آن مژگان مرا دل سوی خنجر می روداز سر آن کو اگر پا می کشم سر می رود
نگه مست تو خون دل احباب خوردتیغ بیداد تو از فرق اجل آب خورد
شنیدم زین دیار آن گل بسر عزم سفر داردمرا همچون نسیم ناامیدی در بدر دارد
جان ز دنبالش ز جسم ناتوانم می رودای طبیبا خیر بادم کن که جانم می رود
آئینه را جمال تو صاحب نظر کندعکس رخ تو بی خبران را خبر کند
فصل خزان رسید ز گلها اثر نمانداز بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
دوران تمام گشت اثر بر فلک نماندشد داغ کهنه و به نمکدان نمک نماند
مرغ دلم چو ناله کشیدن هوس کندچون غنچه عندلیب نفس در قفس کند
بی رخت گل به گلستان سر بی تن باشدغنچه بر شاخ هوا سنگ فلاخن باشد
سرو را شمشاد قدش محو چون تصویر کردآب را موج خرامش پای در زنجیر کرد
چو بیرون از چمن آن سرو یکتا گرد می آیدبه دامن گیریی او بوی گل چون گرد می آید
گل به گلشن دعویی صاحب کمالی می کندهر که زر دارد تمناهای عالی می کند
مرا از طوف کویت شکوه ی در دل نمی باشدغبارم را نظر بر دوری منزل نمی باشد
بی گفتگوی رزق مهیا نمی شوداین قفل بی زبان طلب وا نمی شود
دل قمری سرو قد رعنای محمدسر در هوس نقش کف پای محمد
دامن گلستانش تا مرا به چنگ آمدپیرهن بر اعضایم همچو غنچه تنگ آمد
رفیق از کف مده دشمن اگر خواهی زبون گرددتو را سوزن به دست افتاد خار از پا برون گردد
باغبانی کو که آید گل در آغوشم کندجامه برگ کرم چون سرو بر دوشم کند