دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
دل چو از پای فتد دست دعا می گرددراهرو پیر شود راهنما می گردد
رخت هستی دل سوی آن جامهگلگون میکشدبخت یاری مینماید یا مرا خون میکشد
میل خوبان ز اسیران به توانگر باشددر چمن غنچه گل را سخن از زر باشد
دل چون مطیع گشت چراغ نظر شودفرزند نیک جای نشین پدر شود
به سیر باغ اگر آن شعله بالا بلند آیدمبارک باد گویان بر سر گلها سپند آید
آنها که تکیه بر کرم کبریا کنندسر در قبا کشند و به محراب جا کنند
جبهه می خواهم که وقف سجده آن پا شودتا دری بر رویم از پیشانی او وا شود
داغ را دل در کنار خویشتن می پرورددانه ما برق را در پیرهن می پرورد
شبی که خانه ام از روی یار گلشن بوددماغ سوخته من چو شمع روشن بود
از رخت آئینه من دامن گلچین شودچشم بلبل عکس خواب آلوده را بالین شود
دم صبحی که در میخانه از بهر شراب آیدز دلها بهر استقبال او بوی کباب آید
عالم به چشم مستان چون آب می نمایداین شوره زار در شب مهتاب می نماید
چند روزی در محبت درد میباید کشیدزردروئیها ز رنگ زرد میباید کشید
می پرستی های آن لبهای خندانت چه شدتلخ گوئی های لعل شکرافشانت چه شد
ز چاک سینه دود آه من گلگون برون آیدز مرهم دست باید شست از زخمی که خون آید
خدای ذات تو را از بلا نگه داردز حادثات جهانت خدا نگه دارد
دلم در کوی او رفتست حیرانم که چون آیدنفس هرگه که با یادش برآرم بوی خون آید
در خانه یی که وصف رخ یار بگذردخورشید خم خم از پس دیوار بگذرد
فلک به قامت پیر خمیده می ماندجهان بدیهه تاراج دیده می ماند
فلک از ناله شبهای من بی تاب می گرددزمین از بی قراری های من سیماب می گردد
بی تو امشب ساغر و پیمانه ام در جنگ بودمی به کام شیشه ام چون در فلاخن سنگ بود
امشب ای مژگان سیه چشمی که بر روی تو بوددود آهم مارپیچ طاق ابروی تو بود
بهند غصه منعم عاقبت محبوس می گرددپر طاووس آخر دشمن طاووس می گردد
از دل دنیاپرستان ذوق صحبت برده اندروشنایی از چراغ اهل دولت برده اند