دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
قبای لاله گون در بر چو آن سرو روان آیدنفس از سینه ام بیرون چو شاخ ارغوان آید
پیغام چشم من به عزیزان که می برداین نامه را به مصر ز کنعان که می برد
از رخت میخانه امشب آنقدر مسرور بودجام می موسی و خم باده کوه طور بود
من دیوانه را ارواح مجنون چون به یاد آیدغبارآلود از دامان صحرا گردباد آید
چمن از رنگ و بو چون شد تهی بلبل فنا گرددسرایی را که جود از وی رود ماتم سرا گردد
ز جا چون سرو اگر از غیرت شمشاد برخیزدبه تعظیمش ز من چون گردباد آزاد برخیزد
تکلم از دهانش گر ز تنگی دیر می ریزدتبسم از لب شیرین او چون شیر می ریزد
ساقی مجلس ما آن بت بی باک نشدتا به خون روی نشستیم دلش پاک نشد
به سوی کلبه ام شامی که آن شمع وصال آیددل از سینه بیرون همچو فانوس خیال آید
بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بودمردمک در دیده ام چون بسمل قصاب بود
غنچهام خوبان غم خود دلنشینم کردهاندصندل درد سر از چین جبینم کردهاند
وقت شد خط پا بر آن گلبرگ تر خواهد نهادرسم و آئین تو را نوع دگر خواهد نهاد
چشم او خون دل عاشق دمادم می خوردپاسبان کعبه آب از چاه زمزم می خورد
کوه را افغانم آتش در جگر می افگندبحر را اشکم به گرداب خطر می افگند
هر کس که زین محیط دم آب می خوردتا هست پیچ و تاب چو گرداب می خورد
به دست سایلان آوازه احسان عصا گرددچراغ کاروان غارتگران را رهنما گردد
ز سودای رخت همیان زر گل بر سرم ریزدز شب تا صبح مشک سوده سنبل بر سرم ریزد
دست کوتاهم اگر منظور چشم او شودآستین من کمند گردن آهو شود
زلف با خال لبش تلقین ایمان میکندتا مسلمان نامسلمان را مسلمان میکند
شعله خوبانی که هر یک آفت پروانهاندپیش شمع روی او چون شمع ماتمخانهاند
در محبت طفل اشکم گوهر دل می شودچون مربی شد پدر فرزند قابل می شود
می شود هنگام پیری موی چون عنبر سفیداین بیابان می شود زین برف سرتاسر سفید
ز دل پروانه آهم به لب مأیوس می آیدمرا بوی چراغ کشته زین فانوس می آید
به گلشن گل اگر از رنگ و بوی خود سخن سازدنسیم صبحدم سیلی زنان دور از چمن سازد