دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
زلف تو شام بوی و جبین صبحگاه عیدابر و هلال روزه و رخسار ماه عید
چشم شوخش در گلستان آمد و خنجر کشیدنرگس از برگ گل سوسن سپر بر سر کشید
آمد خزان و سیر چمن آرزو نمانددر باغ روزگار گل رنگ و بو نماند
سبزه خط آب از رخسار جانان می خوردرزق خود این مور از خوان سلیمان می خورد
دماغ آشفتنی از بزم اهل جود می آیدز شمع صحبت این قوم بوی دود می آید
روزی که یار مست برون از چمن شودبلبل غریب گردد و گل بی وطن شود
ز رشکِ کلبهٔ من کعبه و بتخانه میسوزدتو در یک خانه آتش میزنی صد خانه میسوزد
دوستان چون شمع امشب جای در مجلس کنیددیده خود را تهی از خواب چون نرگس کنید
رفتند اهل جود در ایام کس نمانددر بزم روزگار به غیر از مگس نماند
ای مه شبی به خانه ام آیی چه می شودبر من دری ز غیب گشایی چه می شود
مرا ای بی مروت مهربان گردی چه خواهد شدز روی مرحمت آرام جان گردی چه خواهد شد
ز من رنجیده یی صیاد هوش من که خواهد شدکلید قفل لبهای خموش من که خواهد شد
ز دنیا هر که شد لبریز عمرش بی بقا گرددچو کشتی پر شود از آب گرداب فنا گردد
آتشم روزی که از دامان صحرا گل کندچشم آهو را تماشاخانه بلبل کند
از ملامت خانه ام آرامگاه گل شودجغد در ویرانه من آید و بلبل شود
به سوی بحر اگر سیلاب اشکم رهنمون افتدحبابی گردد و گرداب از دریا برون افتد
رنگینی رخ تو به رعنا نداده اندداغ مرا به لاله صحرا نداده اند
شیرینی لب تو به شکر نداده انداین چاشنی به چشمه کوثر نداده اند
آهم امشب در چمن سرگشتگان را یاد کردآشیان بلبلان را آسیایی یاد کرد
تسخیر عکس روی تو دل چون هوس کندعریان شود چو آئینه حفظ نفس کند
تا به زلف خویش خوبان همنشینم کردهاندتیرهبختان شهریار ملک چینم کردهاند
مرا در دیده همچون سرمه جا گردی چه خواهد شدتو ای بیگانه مشرب آشنا گردی چه خواهد شد
درد و داغ غم ز جان عشقبازان برده اندمدتی شد نعمت از خوان کریمان برده اند
اگر در خانه آئینه آن روح روان آیدبه استقبال او در صورت دیوار جان آید