دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
ز قتل عاشقان در سینه او غم نمیبینمبه شمع از مردن پروانهها ماتم نمیبینم
به دام دلبری افتاده ام گمگشته تدبیرمسراپا وحشتم در کوی او آهوی تصویرم
نگاه یار با من بر سر جنگ است می دانمدل بی رحم او از آهن و سنگ است می دانم
روزگاری شد که خون از دیده تر می خوریمدر بهشت افتاده ایم و آب کوثر می خوریم
از دهر بس که کلفت بسیار می کشماز همنفس ، چُو آینه آزار می کشم
در دم خط آن پسر در جستجو خواهد شدنآشنائی ها ما معلوم او خواهد شدن
سرمه آن روزی که از چشمت جدا خواهد شدناستخوانت نرم همچون توتیا خواهد شدن
وقت خط جان تو بیرون از بدن خواهد شدنهمچو گل پیراهن چاکت کفن خواهد شدن
اشک من گر اینچنین کز دل برون خواهد شدنداغ های سینه ام گرداب خون خواهد شدن
تازه می سازم ز برق ناله داغ خویشتنمی کنم روشن به آه دل چراغ خویشتن
چشم تا پوشیده ام از آرزوی خویشتنبسته ام چون غنچه گل در به روی خویشتن
گر به طوف خاکم آن عاشق نواز آید بروناز سر خاکم به جای سبزه ناز آید برون
دلم افسرده شد از گردش ارض و سما بیرونمرا یکدانه آن هم آرد شد از آسیا بیرون
یارب از پیمانه صحت مرا سرشار کناز شراب درد مستم کرده ای هشیار کن
تلخکامم از دل پر مدعای خویشتنمی خورم زهر از برای آشنای خویشتن
ز آتش عشق تو آب شد جگر منمرحمتی کن به حال چشم تر من
به دستم کرد گل تا داغهای آتشین منز جوش بلبلان گرداب خون شد آستین من
بپوش از هستی خود چشم و عیش جاودانی کننشین در کنج خلوتخانه خود کامرانی کن
ای شکر لب وقف ارباب هوس خواهی شدنزیر دست مور و پامال مگس خواهی شدن
از دل زارم نفس مأیوس می آید برونبوی شمع کشته زین فانوس می آید برون
به دور خط رخسارت دو چندان گشت آه منشد آخر سبزه پشت لبت مهر گیاه من
از ریاضت نفس را کردم کباب خویشتنپشه گیرم گرد ساقی از شراب خویشتن
جنونم دشت پیما شد کن ای مجنون حذر از منبیابان داغها چون لاله دارد بر جگر از من
این چه رنگ و رخسار است گلشن جمال است ایناین چه قدر و رفتار است غایت کمال است این