دفتر شعر
۵۶۰ شعر در این دفتر
نمی آیی به بالینم نمی گیری خبر از منالهی دل به بی رحمی دهی گردن بتر از من
خانه ام از روی او امشب چمن خواهد شدنشمع مجلس میل چشم انجمن خواهد شدن
کجا رفتی ز آغوش تماشا ای نگار مننگه فواره خون شد به چشم انتظار من
تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتنمی خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن
تا به او روشن کنم سوز نهان خویشتنمی زنم چون شمع در آتش زبان خویشتن
فلک رتبه سبحانقلی خان که باشدگدای درش قیصر روم و خاقان
به دریا کرده ام خو موج آبم می توان گفتنبه کف دارم سر بی تن حبابم می توان گفتن
نمی گردد صدای جود از اهل کرم بیروننمی آید ازاین دریادلان عمریست نم بیرون
کرده ام چون غنچه سر در آستین خویشتنبخیه بر لب دارم از چین جبین خویشتن
کرده ام بالین آسایش ز دست خویشتنخفته ام در سایه دیوار بست خویشتن
اگر یک دم شود خالی ز موج می سبوی مننفس چون حلقه های دام پیچد بر گلوی من
مسجد در آی و تکیه به غیر از خدا مکنبر روی خلق چشم چو محراب وا مکن
از مربی بس که رم خورده دل بدخوی منمتکا تاری بود چسبیده بر پهلوی من
شبی ای شمع در آغوش ما جا می توان کردنچو گل در گلشن ما سینه را وا می توان کردن
به خاک افتاده گرد سرمه چشم سیاهت منبه خون غلطیده صید بسمل تیغ نگاهت من
گذشتی مست با غیر و زدی آتش به داغ منکجا رفتی بیا ای شبنم گلهای باغ من
غریبم نیست همچون لاله دلسوزی به داغ منز شب تا روز بی پروانه می سوزد چراغ من
خوش آن روزی که می نوشیده می رفتی به باغ منچمن می ریخت شبها روغن گل در چراغ من
ای دل چو بلبل از پی آن بی وفا مرواز دست ما پریده چو رنگ حنا مرو
خامه می پیچد به خود از خط چون زنجیر اومی کشد شرمندگی نقاش از تصویر او
مجلس افروزیی رخساره نیکویت کوکاکل افشانی آن قامت دلجویت کو
ای سرمه صید کشته چشم سیاه توباشد کمند گردن آهو نگاه تو
وصف رخش گلست و ورق گلشن است ازوشمع است خامه ام سخن روشن است ازو
شوخ نقاشی که رنگم می کند تسخیر اوبوی خون بلبل آید از گل تصویر او