دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
خدا را جمع نتوان با هوا کردیکی از این دو را باید رها کرد
بعد مرگ ار بسرم آن بت طناز آیدعجبی نیست اگر جان بتنم باز آید
بحشر عفو اله ار پناه خواهد بودمراد گرچه زیان از گناه خواهد بود
جهان که هر دی و هر نوبهار گرید و خنددبروزگار من و عهد یار گرید و خندد
دلم به طرهٔ پرچین یار افتد و خیزدچنان که مست بشبهای تار افتد و خیزد
آنکه از دوری او دیدهٔ ما دریا بوددور بودیم از او ما و خود او باما بود
غم عشقت نه همین قصد دل و جانم کردکه ره عقل زد و رخنه به ایمانم کرد
دل ز قید غمت ای دوست رها نتوان کردهست دردی غم عشقت که دوا نتوان کرد
شهان که مالک اورنگ و صاحب تاجندچو نیک در نگری بر فقیر محتاجند
ندهی کام مرا از لب خندان تا چندتشنه مانم بلب چشمه حیوان تا چند
هر صاحب نامی دمی آرام نداردآسوده دل آنکو بجهان نام ندارد
دل نیست هر آندل که دلارام نداردبی روی دلارام دل آرام ندارد
ساقی از رطل گران دوش سبکبارم کردتهی از خویش به یک ساغر سرشارم کرد
کس از آن زلف و از آن خال نیارد دم زدکه یکی راه ز شیطان و یکی ز آدم زد
اهل دل بر در دل حلقه چو رندانه زدندنه در کعبه دگر نی در بتخانه زدند
دیدی چگونه عزم سفر آن نگار کردآسان گذشت و سخت بما روزگار کرد
شاه اورنگ نشین فکر جهانی داردو آن به ره خفتهٔ مسکین غم نانی دارد
گر نه برقع بر رخ آن مه جبین افتاده بودمهر از خجلت ز چرخ چارمین افتاده بود
زان فرقه بپرهیز که پرهیز ندارندزان طایفه بگریز که تمییز ندارند
مرا که جرم ز اندازه بیشتر باشدخوشم از اینکه به لطف توام نظر باشد
هر چه از اصلش جدا گردید باز آنجا رودموج اگر آید بساحل باز در دریا رود
بزلفش در کشاکش با صبا و شانه خواهم شددر این زنجیر از این کشمکش دیوانه خواهم شد
یاران ره عشق منزل ندارداین بحر مواج ساحل ندارد
مراست نام علی بهر جسم و جان تعویذنیافتم به از این نام در جهان تعویذ