دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
هر چه خواهم سخن از زلف تو سازم تحریردرهم افتد خط و گردد همه شکل زنجیر
دوشین بگوش دلم آمد ز مرغ سحرکای خفته خیز ز جا بر بند بار سفر
روزی ار غم برود نیست مرا یار دگردر کجا جویم از اینگونه وفادار دگر
پیر گشتیم و دل از عشق جوانست هنوزدیده بر طلعت خوبان نگرانست هنوز
رهد ز زلف تو دل در بر من آید بازاگر که صعوهٔ مسکین رهد ز چنگل باز
یار عاشقکش ما دوش به صد عشوه و نازگفت با زمرهٔ عشاق که آرید نیاز
دل برگرفته ایم از این خلق بوالهوسمائیم در زمانه و عشق بتی و بس
قبله ی عشاق طاق ابروی یار است و بسمذهب این دلدادگان را عشق دلدار است و بس
خبر عشق ز هر دل بهوا بسته مپرسرسم این راه جز از مرد ز خود رسته مپرس
از آب دیده تا ندهی شستشوی خویشپاکان نمی دهند تو را ره بکوی خویش
من و ترا بسخن کرده او بهانهٔ خویشکه خوبگوید و خود بشنود فسانهٔ خویش
چو غنچه خون دلت گر غذاست خندان باشچو گل بگلشن ایام دامن افشان باش
دلم بیمار و یاد چشم بیماری پرستارشپرستاری چنین یارب چه باشد حال بیمارش
آنکه گشتیم و نجستیم در اطراف جهانشنیک در خویش چو دیدیم بدل بود مکانش
کسی که سرمه نکرد از غبار رهگذرشنبود اهل نظر خاک عالمی بسرش
در گردنش آویخته گیسوی بلندشیا گردن خورشید درآمد بکمندش
در خمر طرهٔ طرار کمند اندازشدل چنان رفت که در خواب ندیدم بازش
سلطان نفس خود شو و مالک رقاب باشروشن ضمیر خویش کن و آفتاب باش
گر کنم از برگ گل اندیشهٔ پیراهنشترسم آسیبی رسد ز اندیشهٔ من بر تنش
دوستان با که دهم شرح پریشانی خویشکه چسان گشته سیه روزم از آنزلف پریش
برفت عمر و نگشتم ز هجر یار خلاصنشد دلم ز غم و رنج بیشمار خلاص
ز پرده گر کنی ایماه وش عیان عارضکند ز شرم تو ماه فلک نهان عارض
بی دوست دست میندهد بهر ما نشاطالا به وصل دوست نداریم انبساط
شکر میریزد از دیوان حافظزهی نطق شکر افشان حافظ