دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ای بندهٔ رخسار تو خورشید مشعشعوی لمعهای از نور رخت ماه ملمع
صد شکر فارغم ز تماشای باغ و راغکز یاد گلرخی است مصفا دلم چو باغ
عمریست تا به تیر غمت گشتهام هدفشاید زمام وصل تو را آورم بکف
ای دیده و دل هر دو بدار تو شایقآزاد گرفتار تو از قید علایق
هست این کون و مکان گوی خم چوگان عشقالله الله از دل عاشق که شد میدان عشق
بفشان شکری از لعل لب ای کان نمککز وجود دهنت خلق فتادند بشک
از آنکه گنج غمت جا گرفت در دل خاکبعشق خاک همی دور میزند افلاک
گم گردد آسمان و زمین در فضای دلمرغی است جبرئیل امین در هوای دل
ای سر زلفت هزار سلسله عاقلساخته دیوانه داده جا بسلاسل
نه ملک دان سبب افتخار خویش و نه مالکه این بود ز فنا ناگزیر و آن ز زوال
بتی نهفته بخلوت سرای جان دارمکه روز و شب سر طاعت بپای آن دارم
دانی چرا در سیر خود بر خویش میلرزد قلمترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم
ما میکشان چو بادهٔ گلنار میزنیممستانه خویش بر در و دیوار میزنیم
من آن نیم که ز سوی تو رو بگردانمرخ نیاز از این خاک کو بگردانم
گر من از طعن رقیبان تو اندیشه کنمکی توانم روش عشق تو را پیشه کنم
به تو حیران شدن از چشم تر آموختهامروش مردم صاحب نظر آموختهام
یار نگذارد اگر لعل شکر خایش ببوسمدر قفای او روم نقش کف پایش ببوسم
سر و جان داده گدای در میخانه شدیمرایگان لایق این منصب شاهانه شدیم
چون روز ازل رخت به میخانه کشیدیمامروز عجب نیست که پیمانه کشیدیم
جز رخ دلستان نمیبینمهیچکس غیر آن نمیبینم
دربند زلف یار چو شد مبتلا دلمیکباره شد ز قید دو عالم رها دلم
به هر چه مینگرم حسن یار میبینمتجلیات جمال نگار میبینم
همیشه موی تو در پیچ و تاب میبینموز آن بگردن دلها طناب میبینم
تا دل به مهر آن بت عیار بستهاماز هر دو کون دیده بیکبار بستهام