دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ای قبلهٔ جان ما چو بکوی تو رسیدیمتسبیح بیفکنده و زنار بریدیم
چون یاد از آن زلف سیه و آنخط زنگاری کنمسرخ اینرخ چونزعفران از اشک گلناری کنم
بنشین ببرم جانا تا از سر جان خیزمجان و سر و دین و دل اندر قدمت ریزم
چرا همیشه نه پیچان چو تار موی تو باشمکه همچو موی در آتش ز طبع و خوی تو باشم
تا نظر بر آن رخ چون آفتاب افکنده ایمای بسا پروین که از چشم پر آب افکنده ایم
ای رخت باغ بهشت و لب لعلت تسنیمآتش هجر تو سوزنده تر از نار جحیم
چگونه سر ز در پیر فقر بردارمکه گنج گوهر مقصود زیر سر دارم
عمریست که در هجران میسوزم و میسازمبا این غم بی پایان میسوزم و میسازم
بخون خویش نویسم بروی لوح مزارمکه من بجرم محبت قتیل خنجر یارم
کی زبام تو من سوخته جان بر خیزمتا بسنگ اجل از بام جهان برخیزم
سخن از زلف تو گویند دل و شانه به هممینمایند دو گمگشته ره خانه به هم
اگر جدا کنی از تیغ بند از بندمبه تیغ دیگرت ای دوست آرزومندم
نه نظر بقد سرو و نه بروی ماه دارمکه بیاد قد و روی تو ادب نگاه دارم
گر من از هر دو جهان دست بیکبار کشمکافرم پای اگر از طلب یار کشم
تا بدام تو من ای جان جهان افتادمکرد عشق تو ز قید دو جهان آزادم
خالت همه دم دانه و زلفت همه دم دامبر دانه و دامت من و مرغان حرم رام
ببوسهٔ لب ساقی بس آرزو دارمبسان شیشهٔ میگریه در گلو دارم
عشق یارب چه قماریست که نشناختهایمبا وجودیکه به نزدش دل و دین باختهایم
چنان به عشق تو وارستهام ز ننگ و ز نامکه ننگ مینشناسم کدام و نام کدام
من نخواهم به کسی زهد و ریا بفروشمگو همه خلق بدانند که می مینوشم
از غم خال لب تو گوشه نشینمفارغ از ابنای ملک روی زمینم
شبی که زلف تو ای نازنین فتاد بدستمز کاینات بریدم دل و بموی تو بستم
ما کار به تسبیح و به زنار نداریمجز عشق دگر مذهب و کردار نداریم
ای عجب ما خسته جان از فرقت جانانهایمبا وجود اینکه با جانانه در یک خانهایم