دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
ما را بجز از روی تو منظور نظر نیستما را بجر از کوی تو مأوای دگر نیست
شیرم ولی اسیر به دام غزال دوستچون نی تهی ز خویشم و پر از مقال دوست
ایخوش آنعارف سالک که ز راه آگاهستحاصل بندگیش دیدن روی شاه است
قضا چو جاری و ساری بنا رضا و رضاستخوشا کسی که به رغبت رضا به حکم قضاست
هر آنچه فتنه در این عالم و هر آنچه بلاستز چشم و قامت آن لعبت سهیبالاست
دور هجران را مگر اتمام نیستیا مگر صبح از پی این شام نیست
از غم زلفت ندانم دوش بر من چون گذشتاینقدر دانم که دود آهم از گردون گذشت
خدای آنچه بزلف نگار چین انداختنگار بهر من خسته بر جبین انداخت
دل مرا ز کمندت سر رهائی نیستکجا رود بکسش جز تو آشنائی نیست
گفتن یک یاعلی به صدق و ارادتبه بود از صد هزار سال عبادت
هر که بدید از تو این فراخته قامتگفت که یاران قیام کرده قیامت
ببزم قرب چو دیدم میانهٔ من و دوستحجاب و پرده و حائل تصور من و اوست
هر گوشه فتنه ایست ز چشمان مست تستهر جا سخن رود ز لب میپرست تست
دلبرم شانه بگیسوی شبه گون زده استبدو صد سلسله دل باز شبیخون زده است
تنها براه دوست نباید ز جان گذشتجز دوست هر چه هست بباید از آن گذشت
بیا ای عید مشتاقان که از هجر دو ابرویتهلالی گشت پشت روزه داران مه رویت
دیگرم پروای خویش اندیشهٔ بیگانه نیستبزم جانم را ضیا جز از رخ جانانه نیست
مدام غیر غمم کس انیس و همدم نیستبروزگار کسی باوفاتر از غم نیست
جز معرفت از بهر بشر خاصیتی نیستبی خاصیتی در تو اگر معرفتی نیست
حجه قائم که جبریلامین دربان اوستاو به فرمان خدا و چرخ در فرمان است
دانم که ره کعبه و بتخانه کدامستزین هر دو رَه، آن راه جداگانه کدامست
ای جسم تو بگرفته ز جان باج لطافتجان را همه آسیبی و دل را همه آفت
با ما مگو که دیر کجا و حرم کجاستما آب و گل پرست نییم آن صنم کجاست
از حرم بگذر که اینجا خرگه آن شاه نیستکوی او را کعبه جز سنگ نشان راه نیست