دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوستای عجب از چشم خلق از چه نهان روی اوست
جستم سراغ دل ز صبا زان خبر نداشتگویا به طرهٔ تو صبا هم گذر نداشت
تنها ستمت بهر من ای ماه جبین استیا با همه بیمهری و آئین تو این است
دل ز راه دیده از نور جمالش روشن استاندر این کاشانه تابان آفتاب از روزنست
آنکس آگه ز پریشانی احوال من استکه چو من بستهٔ آنزلف شکن در شکن است
نی همین از خود براه یار میباید گذشتکز دو عالم در رهش یکبار میباید گذشت
من و خاک سر آنکوی که دلدار آنجاستراحت جان و تن آرام دل زار آنجاست
خرم کسی که کام ز بخت جوان گرفتیعنی به صدق دامن پیر مغان گرفت
من آنچه هست بعشق تو دادهام از دستکه منتهای مرادم تویی از آنچه که هست
کارت ای یار بمن غیر ستمکاری نیستمگرت با من آزرده سر یاری نیست
بطرف باغ هر آن سرو کز زمین برخاستبیاد قامت آن یار نازنین برخاست
دلم ز دست تو خون گشت و حجت هم این استکه هر چه اشک فشانم ز دیده خونین است
تا نگوئی بجهان دوست مرا بسیار استدوست اکسیر بود این سخن از اسرار است
ایهاالناس این جهان را نیم جو مقدار نیستجز متاع درد و محنت اندر این بازار نیست
اگر که خانهٔ خمار دایمم وطن استعجب مدار که این خانهٔ امید من است
تشبیه جمال تو به خورشید روا نیستاین رتبه بلی در خور هر بی سر و پا نیست
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هستهر که را هیچ به کف نیست به دل آهی هست
بگو به آنکه موفق بحسن تدبیر استبخود مناز که این هم بحکم تقدیر است
ای آنکه با وجود تو دیگر وجود نیستذاتی بجز تو در خور حمد و سجود نیست
زمین گوئی به پیش پای عشق استکفی افلاک از دریای عشق است
شاداب باغ دهر به آب محبت استسبز این چمن ز فیض سحاب محبت است
علی است بهر بجا بودن جهان باعثبقای جسم ندارد به غیر جان باعث
ای حسن تو بگرفته ز خوبان جهان باجامروز تویی بر سر خوبان جهان تاج
ببزم دل چو برافروختم ز عشق سراجدگر به مشعل خورشید نیستم محتاج