دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
با بت ساده نشستن که ثواتبست و مباحخوش بود خاصه که گیری ز کفش ساغر راح
تعالی الله از این بالا وزین رخندیده کس چنین قامت چنین رخ
منت دلم ز حلقهٔ موی تو میکشدکان را ز دیر و کعبه بسوی تو میکشد
صبحدم باد صبا مشک فشان میآیدگوئی از طرهٔ آن جان جهان میآید
گر از دل نیمه شب آهی برآیدغم دیرینهٔ آن دل سرآید
در دور ما چه جور بشر با بشر نکردبرپا کدام فتنه و آشوب و شر نکرد
جدا از طره اش حال دلم دانی چسان باشدهمان حال دل مرغی که دور از آشیان باشد
مگذار اینکه راز دلت بر زبان رسدگر بر زبان رسید بگوش جهان رسد
رندان عمل برای رضای خدا کنندیعنی ز خویش خلق خدا را رضا کنند
قلم شرافت اگر دارد از رقم داردکه دست هر حیوان بنگری قلم دارد
قربان آن زمان که زمان و مکان نبوداو بود و حرفی از من و ما در میان نبود
نالهٔ من نی عجب گر جا به دلها میکندهرکجا آتش بیفتد جای خود وامیکند
غیر آن سر که سری با کف پایی داردنتوان گفت سری قدر و بهایی دارد
زان پیشتر که خاک وجودت سبو کنندبگذار تر ز جام تو یاران گلو کنند
جهانیان دگر از جنک احتراز کنیدبروی هم در صلح و صلاح باز کنید
نالیدن مهجوران سوز دگری داردحرفی که ز دل خیزد بر دل اثری دارد
به تغافل همه روزان و شبان میگذردحیف از این عمر که در خواب گران میگذرد
دلدار ما به درد دل ما نمی رسدیا هیچکس به درد کسی وا نمیرسد
آن که از دوست بجز دوست تقاضا داردلاف عشق ار بزند دعوی بیجا دارد
هزار بار به خون جگر طهارت کردکه تا جمال تو را چشم من زیارت کرد
هر چند دانمت مهر ای نازنین نباشداما روا به عاشق پیوسته کین نباشد
بر دل چو یاد لعل لب یار بگذردگویی مسیح بر سر بیمار بگذرد
خواجه را گوی که از زیر زمین یاد کنداینهمه روی زمین بهر که آباد کند
راستی مردم از آندم که بصلب پدرندچون ببینی به ره مرگ و فنا ره سپرند