دفتر شعر
۴۲۳ شعر در این دفتر
کسیکه بهر خدا ترک خودستائی کردتواند آنکه بملک خدا خدائی کرد
یاد دو طره ات بدلم چون درون شودسررشتهٔ دو عالمم از کف برون شود
مست ساقی ز سر آب عنب میگذردهر که شد محو مسبب ز سبب میگذرد
شده گم دلم که از هجر چو لاله داغ داردبچنین نشان عزیزان که دلی سراغ دارد
همره قافلهٔی روبرهی باید کردجای در میکده یا خانقهی باید کرد
نه تنها خجلت از روی تو ماه آسمان داردکه پا در گل ز رفتار تو سرو بوستان دارد
مردم چشم تو نازیم که در پرده درندواندر آن پرده ز مردم بملا پرده درند
هر که را بوئی از آن طرهٔ پرچین آمدفارغ از مشک ختا و ختن و چین آمد
شوخی به همه خلخ و فرخار نباشدکاندر بر تو با همه فر خوار نباشد
کس نیست تا نشان بمن از آن دهان دهدآری ز هیچکس نتواند نشان دهد
آینه چون جلوه گاه روی جانان میشودروی جانان ظاهر و آئینه پنهان میشود
ز جان خویش اگر عاشقان نظر گیرندگمان مکن نظر از روی یار برگیرند
هر آنکو سر بخاک درگه پیر مغان داردبیمن اختر فیروزخوش بختی جوان دارد
چون بت من شانه بر زلف چلیپائی کشددل عنانم از مسلمانی بترسائی کشد
هر که با او آشنا شد خود ز خود بیگانه کردیافت هر کس گنج در خود خویشرا ویرانه کرد
دل سجده جز بر آن خم ابرو نمیکندزین قبله گه بجای دگر رو نمیکند
زلف از شانه بروی چو قمر میریزدیا که بر برگ سمن سنبل تر میریزد
فلک خم گشت کز خود طرح چوگان تو اندازدچو گو شد مهر تا خود را بمیدان تو اندازد
هر کس نه بعشق از سر اخلاص قدم زداز پای درافتاد و بسر دست ندم زد
مدد ز چشم پر آبم سحاب میخواهدمگر خدای جهان را خراب میخواهد
سر عشقت بدل خسته نهان خواهم کردور زند دم بکسی قطع زبان خواهم کرد
در ملک وجود آنچه که از خاک برآیدآن به که عدم گردد و از تاک برآید
سهی قد تو به سرو کنار جو ماندبچشم من بنشین کان بجو نکو ماند
چون بدل ناوک آن شوخ پری زاد آمدشست او را ز دل آواز مریزاد آمد