دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
گر کنی خاک را زر از حکمتندهندت زیاده از قسمت
قصهٔ روز جزا دانی که چونهرکه بامش بیشتر برفش فزون
افتادگی نکو بود اما بجای خویشچوبی که نرم گشت خورد موریانهاش
همان به بد و نیک مردم نگوییکه بد را بدی بس نکو را نکویی
صافی از آینه آموز و به هرحال بسازتا همه خلقِ جهان خویش به تو بنمایند
حاجت بدان بود که کند رفع احتیاجورنه به غیر رافع حاجت چه حاجتست
مکن از بیهنری عیب من دلشده راعشق نگذاشت که تا من هنری آموزم
گر من از جام می مست و خرابم نه عجبخانهٔ مور ز یک قطرهٔ باران دریاست
مرگِ غنی مقدمهٔ جنگ وارث استرحمت به روح آنکه بمرد و کفن نداشت
عمری ار شکر بر زبان رانیشکر توفیق شکر نتوانی