دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
لبش در باغ، رنگ آمیز گلهای تبسم شدشکفتن گو به خجلت از دهان غنچه برگردد
گل به زر شاد و پریشانی عالم بر بیدنزند از چه درین باغ، جنون بر سر بید؟
کندن دل زان جوان، آسایش این پیر شداز کشش یابد خلاصی، چون کمان بی تیر شد
رنگ از رخم دمی نگشاید نقاب زرداز روی من به جوی خزان رفته آب زرد
چند گویی در وجود دختر رز عیب نیستعیب او این بس، که غم را از دل ما می برد!
گر دهدم باغبان، یک گل ازین نه چمنرنگ جدا، بو جدا، برگ جدا میدهد
ز پا ننشست اشکم، تا نیاوردت به سوی منندانستم کزان طفل این قدرها کار می آید
گر به میخانه رسد زاهد افسرده نفسآتش باده شود دود و ز روزن برود
ما را لب چشیدن صهبای وصل نیستاین باده را مگر به لب گل توان چشید
عمری ست که همخوابه میناست درین بزمجا دارد اگر دختر رز حامله باشد
از چشمه سار آبله، سرسبز شد راه طلبصد خنده بر گل می زند، خاری که در پا بشکفد
عاشق و معشوق را با هم زبان و دل یکی ستگل پریشانی چو بیند، شکوه را بلبل کند
بی روی تو، شبنم سحرخیزبر آتش لاله، آب ریزد
ز بس مرغ نگاهم چیده گل از باغ رخسارشچو طاووس از گرانباری، به یک پرواز می افتد
به پنجه مژه از باغ، ژاله باید چیدبه جای گل ز چمن داغ لاله باید چید
همنشین بی نفاق از بس درین محفل کم استگشت ساقی مضطرب، چون شیشه در پهلو ندید
زین گلستان همه سودم به زیان می ماندچون گل زرد، بهارم به خزان می ماند
تو تاب درد نداری، مپرس درد مرابه درد من چو رسی، دردمند خواهی شد
کسی که چیده به بیداری از رخت گل حیرتبه رنگ آینه تا حشر میل خواب ندارد
گر به خون دل درین بستان گرفتم کلبه ایچون بنای قصر گل، آباد او ویرانه بود
هر کار مشکل کآمد به پیشممشکل چو گفتم، مشکلتر افتاد
آنچه من می کشم از طالع رم کرده خویشکی ز آهوی گریزان شده، صیاد کشد
در مدرسه عشق، چو من بی خبری نیستبا هر که در بحث گشودم، خجلم کرد
بی نصیب از باغ وصلش بر نمی آید دلمگر به دستش گل نیفتد، دست بر سر می زند