دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
دیگران از فیض، مردم را به خود سازند رامهمچو باران هر که فیضی بیند از ما می رمد
ز نهال قسمت ما، گل عیش چون زند سر؟که خزان رسید و بویی ز بهار ما نیامد
خواهم غزلی را که به محبوب توان خواندبیتی خوشم آید که به مطلوب توان خواند
مرا قسمت به راهی گشت رهبرکه صد دریای خون در هر قدم بود
رسید موسم گل، باده در پیاله کنیددماغ سوزی این کار، همچو لاله کنید
نه جوی باغ می داند دلم، نه جدول بستانپی بی طاقتی در چشمه سیماب می گردد
گر ز دنیا بکشی پای، چنان دور بکشکه اگر سعی کنی، دست به دنیا نرسد
به زلفت شانه گر محرم نمی شددلم از دست او درهم نمی شد
صد جامه پوشد از شرم، سرو خجسته قامتجایی که آن سهی قد، از پیرهن برآید
ای مسیح وقت، تدبیری که آن خورشید رااز برای کشتن ما تیغ مژگان شد بلند
ثبات خانه تن را حباب می داندبنای جلوه گری را سراب می داند
چو خیزد گردباد از خاک ما در دشت محرومیبه رنگ ابر نیسان، گریه اش در آستین باشد
گر خورد در فوت ما آن گل تاسف، دور نیستمی گزد در ماتم پروانه شمع انگشت خود
گل ما را به آب غم سرشتندمجو شادی ز خاک این غم آباد
سرجوش داغ لاله به جوشم نمی رسدفریاد بلبلان به خروشم نمی رسد
مشو ملول که ساغر ز دست خواهد شدنصیب و قسمت ما آنچه هست خواهد شد
بس که برهم خورد بزم دلخوشی از رفتنتصاف می از درد مینا، خاک بر سر می کند
نیم آیینه وش از پشت و روی کار خود آگهنمی دانم چه سان با آن دو رویم کار یکسو شد
آرام نگیرد نفسی بر مژه ام اشککودک چو رود بر سر دیوار، بترسد
عاشقان چون نیت کوچ سحرگاهی کنندخیمه های آه را در نصف شب راهی کنند
فرهاد تیشه بر سرِ غمپیشه میزندعاشق چنین به جانبِ خود تیشه میزند
چرخ با من می ستیزد، طالع از من می گریزدصبح محشر برنخیزد بختم از بس خواب دارد
تن ز بسیاری تردامنی ام خاک نشدخاک ناپاک شد و طینت من پاک نشد
آمد بهار و موسم گلگشت باغ شدگلبن برای اهل طرب چلچراغ شد