دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
ز مژگان، چشم مخمورت شبیه استبه آن خونی که دستش بسته باشد
افسرده دلم، کو دم گرمی که ز فیضشبی زحمت آتش، دل من جوش برآرد
ما مصیبت زدگان را چه تواضع به ازینکه به هر جا بنشینیم، فغان برخیزد!
بی گل عارض تو مرغ چمنغنچه را مشت خار می داند
ز مردی گر به نامردان شوی غالب، مشو غرهچو طالع کرد سستی، مرد را نامرد میگیرد
جانا ز بی حجابی آیینه باک نیستآیینه را نگاه تو محجوب می کند
گل به غارت می رود،کو بلبلی کآید به باغدشنه از سوسن بگیرد، بر تن گلچین زند
من خمارآلود و ساقی گرم استغنای حسنمی رسد جان بر لبم تا می به ساغر می کند
چه غم کودکان را زاندوه مادر؟چو مینا کند گریه، ساغر بخندد
گفتی که نعش ما را، کس پیش و پس نباشدروزی که ما نباشیم، گو هیچ کس نباشد
شادی بی غم مجوی، زان که طرب ساز دهرخنده به ساغر چو داد، گریه به مینا دهد
نگاهم بر رخش خار به گل پیوسته را مانددلم با زلف او تار به سنبل بسته را ماند
از خرامش سبزه گلبرگ نهال اندام شدوز نگاهش لاله همچشم گل بادام شد
نچسبید بر دامنت طفل اشکمچه گویم به او، دست و پایی ندارد
بجز صبر کز نام او تلخ شد لبمریض محبت دوایی ندارد
دسته دسته بی سبب اشکم به دامن می رودخوشه از کشتم به پای خود به خرمن میرود
زان گل نشان نداد، صبا را چه می شودسرگشته ایم، راهنما را چه می شود
خسرو بی رحم را بنگر که با اظهار عدلصد بیابان کوه غم را سر به یک فرهاد داد
خواستم بی تو کنم بر گل خورشید نگاهکودک اشک به من دست و گریبان افتاد
به دور میکده باید شراب چندان ریختکه لای خم، ره آمد شد عسس بندد!
ساز و برگ زندگی، غیر از شراب ناب نیستعمر چون کم شد، قدح بسیار می باید کشید
هرکس به رخت نظر ندارداز باغ طرب، خبر ندارد
کارم ز نارسیدن کشتی به جان رسیدتا ناخدا رسد، به خدا می توان رسید
امشب ز نغمه سنجان، دمساز ما کسی نیستبا ما مگر دمی چند، مرغ سحر برآرد