دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
پایش ز حنابندی شب چون پر زاغ استتاریک شدن، لازمه پای چراغ است
اگر زمانه بنای ستم کند، چه علاجمی نشاط مرا ساز غم کند، چه علاج
فرق حرم و دیر ببین، کآمده هر سالصد قافله از بتکده، یک قافله از حج
چگونه حسن نباشد به بوالهوس محتاجکه هست آتش سوزان به خار و خس محتاج
جز تیغ او که برسرم آمد، ز پا گذشتهرگز به جوی راست نرفته ست آب کج
از پنجره های مژه مهتاب درآیدگر یاد کند دیده شب تار ازان رخ
اگر برون نرود گل ز بوستان، چه کندنسیم بی ادب افتاده و صبا گستاخ
قدر بی عقلی نمی دانند طفلان، حیف حیفورنه از باران گل می شد تن دیوانه سرخ
دمیده دانه ما از زمین تلخنگردد از چه دست خوشه چین تلخ
نیامدی که مبادا بمیرم از شادیبیا که مرگ به از انتظار می باشد
بی روی تو در بزم چراغ آید و گریدمینا ز غمت پیش ایاغ آید و گرید
روز و شب، دربچه مشرق و مغرب باز استورنه از تنگی این خانه، نفس می گیرد
ز ازل، مرشدما خواست که فرزانه شودآنقدر عقل کجا داشت که دیوانه شود
بت تراشان غمت گشتند چون فارغ ز کارسینه ام بتخانه گردید و دلم ناقوس شد
خضر اگر در دشت قسمت، همنشین با من شودجوی آب زندگی، سرچشمه مردن شود
آه غم، داغ کهن را به دلم تازه نمودشمع این بزم به باد نفس افروخته شد
گر چنین از گل روی تو، صفا ریز کندچشمه آینه را عکس تو لبریز کند
نهم لب بر لبت چون در سر مستی،مکن عیبمبه راه بیخودی، بی توشه بوس تو نتوان شد
دل برون آرم ازان سینه که غم نشناسددست بردارم ازان تن که الم نشناسد
امشب از فرقت او زنده نمی ماند شمعماتم افروزی این سیم بدن باید کرد
فکر آن زلف مکن تا خم و تابت نبردبگذر از یاد لبش تا می نابت نبرد
کس اگر بگذرد از گفتن شعرشاید از دزد سخن، رسته شود
لفظ پاکیزه به دستم ز صفای تو رسدبه کفم معنی رنگین زحنای تو رسد
چشمم که بود از اثر دود دل، سیاهدر انتظار آن گل رعنا سفید شد