دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
در مخالفزار هند از یاد ایران فارغمهرکجا طرح نفاق افتاد، ایران من است
دوست چون از گل بیداد تو دشمن نشود؟کس به دشمن نکند آنچه تو کردی با دوست
از مقام ریشه و پیوند می باید گریختچون صدای نی ز چندین بند می باید گریخت
فروغ گوش گل از آتشین نوای من استدماغ غنچه تر از نشاه صدای من است
مستم گرفت شحنه، مخور غم که چون گرفتانگار کن که دیوزدی را جنون گرفت
سیاره طالع اسیرانهمرقص کبوتران چاهی ست
چون نگرید شیشه از کمر عمری همصحبتان؟چشم تا برهم زند، جان بر لب پیمانه است
صبا چو بگذرد از ما، ز داغ گل بیز استقدح به ما چو رسد، از شکست لبریز است
بر کوه غمت بانگ زدم، بانگ به من زدآزرده چرا باشم ازین حرف، جواب است
بر لباس فاخر بی اعتبار خسروانبخیه های خرقه ما، خنده دندان نماست
چه سان به نامه عاشق سرش فرود آیدز دیدن گل کاغذ، بهار را ننگ است
ماندم از بس که به غربت، وطن از یادم رفتدر قفس بس که نشستم،چمن از یادم رفت
چون به آب رود چشمم سبز گردد گلبنیخنده گلها، هم آواز صدای گریه است
دهد گردون عوض یک دسته خارماگر گلدسته ای از دست من رفت
مخمور مانده ایم و امید شراب نیستلب تشنه ایم و قسمت ما جام آب نیست
نوبر سبزه شادی نکند تا به ابدسرزمینی که به آنجا نرسد پای غمت
چون نقش قدم، غیر زمین، بستر ما نیستاز پای فتادیم و کسی بر سر ما نیست
همچو نرگس، مدت عمرم به بیماری گذشتروزگارم همچو گل، در سینه افگاری گذشت
میزبانی نیست غیر از ما در ایوان خیالهر که نان از خوان معنی می خورد، مهمان ماست
به سان مهره شطرنج، از متاع جهانبه غیر خویش، متاعی به خانه نتوان داشت
هما ز سایه دهد گرچه دولتی به شهانولی چو سایه، خودش از قفای درویش است
سفید گشت سرم از شکوفه پیریاگر چه برگ رسان جوانی ام چو درخت
مو به مو حال دلم را زلف او با شانه گفتسوختم کز آشنا حرفی به آن بیگانه گفت
پیغمبریم و ملت ما غم کشیدن استمعراج ما به عرش کدورت رسیدن است