دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
بی فرات کرشمه ات در باغماتم افروزی شهید گل است
مجموعه تپش، دل محنت سرشت ماستدیباچه کتاب الم سرنوشت ماست
اگر شراب کمی کرد، غم مخور ساقیز غیب رزق رساندن، شعار رزاق است
چون نقاب از رخ گشایی، دیده گریان بهتر استرو نماییهای گل، در وقت باران بهتراست
جلوه شاهد خلوتکده طور اینجاستشمع جای دگر افروخته و نور اینجاست
مگو که آینه بیداری ابد داردندیدن رخت ایام خواب آینه است
تا نیابد دست بر ما لشکر خونخوار غمهمچو درد شیشه باید در پناه می گریخت
رویت ز عرق همچو گل تازه در آب استاز تازگی پیکرت آوازه در آب است
شمع دیدار نمایان شد و پروانه نیافتباده وصل به بزم آمد و پیمانه نیافت
پیرهن بس که خوش اندام شد از بوی تنتگل شود سرو چو آید به برش پیرهنت
طفل اشکم ز شورچشمی خلقبر زمین تا نشسته، در خاک است
فرصت صد بوسه در کف داشت، وز اقبال ماشانه غافل در شب زلف از بر آن رو گذشت
زلف با قامت او، تا به کمر همراه استهر کجا روز بلند است، شبش کوتاه است
خویش را تا جمع کردم بهر گلگشت رختهمچو سنبل پیش را هم را پریشانی گرفت
آسوده دلی بر من بیتاب حرام استبر روز سیاهم شب مهتاب حرام است
ما چو مینای شرابیم و فلک همچو قدحروز و شب گردش او بهر نگونساری ماست
تخم اشک از کف بنه ای دل که مانند سحابتا بپاشی تخم، می باید ز هم پاشید و رفت
سایه گرد تیغ بیدم،طالع بسمل کجاستدشنه سوسن به پهلو می رسد، قاتل کجاست
دلم ز قید پریدن همیشه آزاد استدو بال بر تن من، چون دو دست صیاد است
از تبسم لب ببند ای غنچه، حال گل ببینکز گلابش گریه دایم در قفای خنده است
بس که فرهاد تلخکامی دیدحرف شیرین نمی تواند گفت
ز جوش اشک به مینا هزار طعن زدیمچگونه شمع حریف جواب گریه ماست؟
روزم از بی مهری گردون، شب تاریک شدگر ز من باور ندارد، خود ببیند، کور نیست!
شبی که جام می وصل درمیان آیدچو شیشه هر نفس آن شوخ در کنار خوش است