دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
بس که از بارش اشکم در و دیوار نماندجغد غم نوحه کنان گفت که ویرانه کجاست
بی زلف سیه، دلبری از خال نیایداسباب جگرداری دزدان، شب تار است
گشت عمر بخت ما، در رنگ مخمل، صرف خوابحیف کاین نگشوده مژگان، ذوق بیداری نیافت
ما تشنگان ز شیشه می آب می خوریمچون این فرات بسته شود، کربلای ماست
چه سان خود را ز عشقت باز دارم؟ز من کاری که آید عشقبازی ست!
دنیا و آخرت چو ترازو فتاده استیک سو اگر کم است، دگر سو زیاده است
ما چو موج انگشت رد بر جام دریا می نهیمدست ما گر تنگ واقع شد، دل ما تنگ نیست
فتاد بقعه تقوی، شرابخانه سلامتشکست توبه، سر باده مغانه سلامت
خواهی به دیر زمزمه کن،خواه در حرمهرجا که دم ز عشق زند کس، غنیمت است
بوسه در آغوش ازان خودکام نتوانم گرفتصید خود را درمیان دام نتوانم گرفت
غنچه خواب آلود می گردد به دنبال قدحتا ز دست نرگس مستت ایاغ افتاده است
امشب قدح از شراب خالی ستجای گل ماهتاب خالی ست
دیدم به جانبش، ز حیا روی خود گرفتراه نگه به نرگس جادوی خود گرفت
نیست از دست نکویانم زبان و دل یکیدل به فکر دیگری، لب در سراغ دیگری ست
از من بیمار حسرت، برگ آسایش مجویکز گل آزار، نقش بسترم آسوده نیست
روز حساب را شب زلفت علامت استزلف تو آن شبی ست که روزش قیامت است
غزل عاشقانه باید گفتبیت باب ترانه باید گفت
گفت می آیم گرت جان بر لب آید ز انتظارجان به نزدیک لب آمد، گر بیاید دور نیست
چین پیشانی ارباب غم از شادی ماستصد گره در دل زنجیر ز آزادی ماست
زلف تو، موج بحر پریشانی من استآیینه، درد ساغر حیرانی من است
طغرا در آخر غزل آورد مطلعیکاین گوشوار طرز سخندانی من است
از وعده وصل تو وفا را خبری نیستمردیم ز هجران و قضا را خبری نیست
بر گوش زد نسیمم، صوتی که نیشکر داشتآواز پای آن گل، شیرینی دگر داشت
لکه ابری که فیضی داشت، دود شمع بودکز شرر، باران رحمت بر تن پروانه ریخت