دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
چنان کز بهر آتش، سنگ و آهن را زنی برهمدو عالم را به یکدیگر زدم از بهر دیدارش
ز آب خوردن بسیار، گل شود کمرنگمباش ای بت گلچهره، در شراب حریص
ترسم از حرف غلط کاری، شود در نامه امخط غلط، مضمون غلط، انشا غلط، املا غلط
حباب وقت خودم در شط تنک ظرفیچه لب به خنده گشایم، که نیست تاب نشاط
باده وقتی مزه دارد که تو باشی در بزمبی لب لعل تو از گردش پیمانه چه حظ؟
کس را غم سوز دل ما نیست درین بزمشمع از غم ما سوخته و ما ز غم شمع
نمی توان به هم آغوشی ات قناعت کردبه حیرتم که چه سان می شود قبا قانع
قافله اشک و آه، از همه سو ریز کردشکر که افتاده است راه تمنا وسیع
از چه رو دارد شب زلفت به تاریکی سری؟ای که از مهتاب حسنت می شود روشن چراغ
من سودازده را داغ منه بر سر دستهیچ عاقل نسپرده ست به دیوانه چراغ
موسم گل شد که از وی بشکفد دل، باغ باغفصل گلگشت است، لیکن بی دماغم، بی دماغ
خاک گردیدم، نگردید آرزوها بر طرفبرطرف شد دل، نشد یک مو تمنا برطرف
کو پیر مغان کز می اسرار زند حرفبا ما به لب ساغر سرشار زند حرف
دل نشود بی امید، با غم جانان حریفکشتی بی ناخدا، نیست به طوفان حریف
بس که دارم از تغابن در دل محزون تأسفمی دود بی اختیارم بر لب پر خون تأسف
به غیر مرگ نسیم از خدا نمی طلبدنهد چو شانه سر خود برآستانه زلف
خواست تا برهم خورد هنگامه ارباب عقلهمچو من دیوانه ای را گشت و پیدا کرد عشق
نیست یک دانه نصیب تن ما لذت رزقما ز تقدیر نداریم جوی منت رزق
همچو داغ لاله نور از من مجویمرده شمع دودمانم از فراق
در کف امید ما شد ساغر سرشار خشکشد گلوی شیشه ما چون لب بیمار خشک
تاک آبستن نور است، نخواهد زاییدتا نسیم دم عیسی نشود دایه تاک
دارم تنی ز دست غمت چون سبوی خشکاز آب شکوه چون نکنم تر، گلوی خشک؟
دماغم خشک و لب [خشک] و دهان خشکدو چشمم تر، گلو خشک و زبان خشک
می بارد از خندیدنت، یک سو شکر، یک سو نمکپاشد ز لب دزدیدنت، یک سو شکر، یک سو نمک