دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
در محیط گریه ام هرگز نگردد آب خشککی شود چشم ترم چون دیده گرداب خشک
امشب به سوی میکده باد از چمن وزیدبرخاست رنگ باده به تعظیم بوی گل
کس ندارد چو تو گلبانگ اسیری، بلبل!زنده گشتم ز سرود تو، نمیری بلبل!
هستند رهزنان خزان، گوش بر صدابی صوت ازان بود جرس کاروان گل
افشان گلها می کند، صدرنگ پیدا می کندروزی که پر وا می کند، طاووس بی پروای دل
هرجا که بیفتد به زمین سایه زلفتاز خاک دمد تا سر زانوی تو سنبل
ای قبای تو خوشاینده چو پیراهن گلمی دهد بوی نزاکت بدنت چون تن گل
بوی گلاب می دهد، نغمه عندلیب مابس که به کنج آشیان، غنچه شد از برای گل
هوس پرورده زلف بتانمنمی روید ز خاکم غیر سنبل
بلبلت از گل نخواهد فرق کردچون نشینی در چمن پهلوی گل
تا ز مشق خود نیفتم، هرکجا می قحط شدشیشه را پر آب کردم، جام پی در پی زدم!
کو صبر کز صبوری، تاب جفا بیارم؟بی صبرم آفریدند، صبر از کجا بیارم؟
معنی مقصود را از لفظ یارب یافتمآنچه از من روز گم شد، دردل شب یافتم
چو مینا گرچه آیین قدح نوشی نمی دانملبالب گر شوم از باده، بیهوشی نمی دانم
بس که از سنگینی جان، کنده پای خودیمعمرها چون آسیا گشتیم و در جای خودیم
آن وحشی ام که هرگز، آرام را ندیدمبا دانه برنخوردم تا دام را ندیدم
بشکفته صد رنگ گلهای داغمدر سیر گل نیست حاجت به باغم
شورشی از هایهای گریه می خواهد دلمیک نمکچش از صدای گریه می خواهد دلم
اگر غیرت عشق مانع نگرددتنش را به آیینه گر می نمایم
یک شورش ما رهبر صد بارش سنگ استلیکن سر هنگامه طفلانه نداریم
نهان شد صافی ام ز آمیزش ناصاف این مجلسبه چشم میکشان صهبای دردآلود را مانم
شب از رنج خمار آزرده بودمنمی خوردم پیاله، مرده بودم!
با شب تیره ز تاریکی آن مو گفتممه چو سر زد، سخن از پرتو آن رو گفتم
گل و می از لب و رخساره اش می ریخت هرجانبشکستن داشت امشب توبه ام، بیهوده نشکستم