دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
نماند خون دل و کار عشق در پیش استچنان که آب شود در میان راه تمام
آنچه حاصل شد ز کشت همتمدر کنار خوشه چین انداختم
گر به گرد روی او گردیده ام، عیبم مکنطفل مکتب خانه ام، دور «گلستان» کرده ام!
ما شیشه به دست طرب آلود شکستیماز غم، کمر چنگ و دل عود شکستیم
تاب عنان گرفتن یک ناله ام نمانداز بس که در فراق تو بی تاب گریه ام
نی ز خار این چمن غمگین، نه از گل شادمانبی سبب چون ابر، گه در گریه، گه در خنده ایم
ملامت چون کنم اهل هوس را، کز گل رویتچو می بینم، هوس در دل زیاد از بوالهوس دارم
ما را چه کار است، با کار مردم؟گو جمله بدباش، کردار مردم
دل به استحضار آیات شهادت زنده استبخت کو تا سوره زخم ترا از بر کنیم
دایم غم نخوردن یک بوس می خورمبوسی نخورده ام ز تو، افسوس می خورم
چشم و دل پاس خیالش را به نوبت داشتنددل سحرخیزانه چون بیدار شد، خوابید چشم
نشاط از سبزه مینا ندیدمطرب از لاله صهبا ندیدم
این که هستی خوانده ای، از نیستی هم کمتر استسایه ای باشد وجود ما ز دیوار عدم
شد فراموش ز تکرار خموشی سخنمتخته مشق سکوت است زبان در دهنم
جنون در چوب گل پیچد ز سودایی که من دارمکند زنجیر شور از دست غوغایی که من دارم
قطره چندی نصیب کام خشکم بیش نیستچون صدف خود را اگر در قعر دریا افکنم
کسی به چشم تو از ناز در نمی آیدبه حیرتم که چه سان آمدت حیا در چشم!
یاد مستان ندهد آدم هشیار، سرودپیش مرغان چمن، وصف جمالش نکنم
می زنم گام و ندارم خبریمن درین دایره چون پرگارم
نرگسم، نرگس، ندارم از طرب جز تهمتینیست رنگی از شرابم، گرچه ساغر می زنم
مویی شده ام، به که به موی تو بسازمتا مویه کنان با غم روی تو بسازم
دستم نگشت با گل داغ تو آشناگلچین بی وقوفم و شرمنده گلم
در میان هستی ما، نیستی گل کرده استما شقایق طینتان، سرزنده دلمرده ایم
گویند که آزار، مکافات گناه استما بهر چه پیش از گنه آزار کشیدیم