دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
بر سر خود جای می دادند ما را دلبرانهمچو گل در کیسه گر یک مشت زر می داشتیم
گرفته جان به کف، آن مهرتابان را هوس کردمتمام عمر را چون صبح، صرف یک نفس کردم
بس که در هر سخنم صد غلط آید به زبانلب به حرفی نگشودم که پشیمان نشوم
مادر ایام بی مهر است و من نازک مزاجهمچو طفل تندخو در دامن بیگانه ام
جور کنی، وفا کنم، زخم زنی، دعا کنمچون به دل تو جا کنم، باش ببین چها کنم
برنیاوردم سری از کهنه اوراق فلکپشت دستی همچو ماه نو برین دفتر زدم
جوانی ام به جفا رفت و موسم پیری ستمن از بهار چه دیدم، که از خزان بینم
تا توان از باغ وصلش صد گل یکدست چیدهر دو دستش را گرفتار حنا می خواستیم
دست مطرب را زآب جویبار تار سازسبزتر از برگهای تاک می خواهد دلم
وقت و بی وقت بخور می اگرت حوصله استچون تنک ظرف مگو کی بخورم، کی نخورم
بی او غم پا و سر ندارمگر جان برود، خبر ندارم
دانسته، رو به تیغ نگاه تو آمدماز خود گذشته بر سر راه تو آمدم
دلخوشی هرگز نمی افتد شگون بر اهل عشقگریه کردم سالها، گر یک نفس خندان شدم
ظلمت شام غم از نور سحر می بینمروز خود را زشب خویش بتر می بینم
سرفرازیها کنم چون پای بست او شوماز همه بالاترم، گر زیردست او شوم
پای از جهان کشیده قراری گرفته ایمچون صبح ازین بساط کناری گرفته ایم
بی لاله رخسارت، گر سیر چمن کردمصد شکوه ز بی برگی، با سرو و سمن کردم
داغها دارد دلم از دست بیداد فلکداد دادی می زدم، گر دادرس می داشتم
تا تیر در کمان بود، رنگ نشان ندیدمچون شد نشانه پیدا، تیر و کمان ندیدم
نشوم چرا سیه رو، که چو مردمان دیدهنه به روزه می دهم تن، نه دل نماز دارم
شب خدنگ ناله ای بر آسمان انداختمبی نشان تیری به آن تاریکدان انداختم
برگل فکنم دست رد و روی تو گیرمسنبل ز کف اندازم و گیسوی تو گیرم
مجروح چون کلیدیم، ما از زبان مردمقفل از کجا بیاریم، بهر دهان مردم
گریه شادی ز مینای شراب آموختمناله در عین فراغت از رباب آموختم