دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
گل ز دستم رفته و من خار پیدا می کنمیار باید جست و من اغیار پیدا می کنم
تردامنی به کف داد، سرخانه حبابمهرجا که می نهم پا، تا نصف تن در آبم
ز خیال دهنت تنگ شکر می گریمیاد زلفت چو کنم، سنبل تر می گریم
ز بهر صبر بلبل، بی تو در گلزار می مانمتو چون گل می روی از باغ و من چون خار می مانم
من و آن گوشه وحدت، که ز بینایی دلچون نشینم، به تماشای جهان برخیزم
نایب مستی شده هشیاری امخواب بدل گشته به بیداری ام
به سودای محبت، عقل ورزیدن نمیدانمخرد گر جنس می گیرد، دکان چیدن نمیدانم
یک نیستان خنده دارد بر تنم آزادگیتا به قید ساز و برگ بوریا افتاده ام
ز تاب آتش نظاره ات چو آب شومز بس هوای تو دارد دلم، حباب شوم
همچو نرگس در چمن گر میگسار افتاده امجام را ناداده از کف، در خمار افتاده ام
غم و اندوه که پیمانه ده داغ دلندنگذارند که در میکده تنها باشم
هرگز نمی گیرد کسی جز درد، بازوی مرادر کنج تنهایی، زغم، چون دست بر رو می زنم
قبای عافیت در بر ندارمکلاه دلخوشی بر سر ندارم
سایه ام از تیره روزی، لیک در ایوان چرخآفتاب آید چو پایین، من به بالا می روم
از بس ز پا فتاده ایام پیری امناید ز صد جوان، سر مو دستگیری ام
برآرد اشکها رنگ کبوترهای صحراییچو آب آید به چشم از یاد آن چاه زنخدانم
بس که رزق ما طفیلی شد ز دیوان قضاداشت حکم میزبان، گر میهمانی داشتیم
جز من که داده مادر دهرم ز غصه شیرکس پرورش نیافته هرگز به دوش غم
نمی گیرد قرار آن شوخ یک دم چون صبا در ویاگر کاشانه ای از خاک دامنگیر می سازم
خوش آنکه موج زن وصل آن نگار شومبه رنگ آب، هم آغوش لاله زار شوم
در وفا، انکار آن شوخ ستمگر می کنمآنچه از بی رحمی اش گویند، باور می کنم
یاد ایامی که ما هم دستگاهی داشتیمبهر پای انداز جانان، اشک و آهی داشتیم
کار اگر چنین باشد، مزد کار ما معلومنزد کارفرمایان، اعتبار ما معلوم
طرب گل کرده از هر شاخ و گل چیدن نمی دانمپریشان بلبلم، جز گلستان دیدن نمی دانم