دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
چه سان منزل شناس راه دل باشم، که از سستیکنم گر سعی پیش افتادن از خود، بر قفا افتم
بس که در راه طلب، سرگشتگی آمد به پیشسایه پا پس می کشد از محنت همراهی ام
تسلی بخش طفلان نیست جز نزدیکی مادرنباشد عیب، دور از مردمک، بیتابی اشکم
در عزای کوهکن از بس که بر هم خورده اندکوهها بر سینه می کوبند دایم سنگ هم
هرگز چو ریگ شیشه ساعت نشد نصیبکز خانه بهر کسب هوا، پا نهم به بام
همچو طفل نوسخن، یک حرف ما مربوط نیستنزد دانایان ز گفتار غلط شرمنده ایم
نشنود از من کسی یک حرف پیش از حرف خودترک سبقت درسخن، از کوهسار آموختم
ندارد انتها باران اشکمبترس از سیل بی پایان اشکم
اگر چو آینه سر تا قدم شوی همه چشمبه سوی دوست نگر، سوی خود نگاه مکن
عاشقان را تاب حرف مردن معشوق نیستچون نکوبد تیشه بر سر بی محابا کوهکن؟
برهم خورد از گفتگو، ربط به هم پیوستگانگیرد دو لب از هم کنار، آید چو حرفی در میان
نزد آنهایی که با دل کارشان افتاده استبه بود یک قطره خاموشی ز صد دریا سخن
دو بوس از لب لعل جانان گرفتنبود بهتر از صد بدخشان گرفتن
می رود بر باد، خاکم از لگدکوب ستمچون زمین افتاده ام در زیر پای آسمان
بر سر خوان امید، قحط دم آب شدبس که نکردیم شکر، از لب نان داشتن
خدایا آن صنم را مایل حسن آزمایی کنچراغم را زرویش دودمان روشنایی کن
باشد اگر امید اثر با گریستنکی دل کشد به خنده، بود تا گریستن
بازی خور عقلم، سگ دیوانه به از منغمخوار دلم، خوشه بی دانه به از من
فلک در خورد بالا بردنت می افکند پایینبه آن قدری که داری تاب پایین، میل بالا کن
بس که بی برگیم، بعد از درگذشتن، همچو شمعغیر نقش پا نخواهد ماند از ما بر زمین
درد مینای سپهرند همه خلق جهانچه عجب گر نتوانند به هم صاف شدن
به زیر زلف تا کی رویت از عاشق نهان باشد؟رخی بنما به او، گوهر شناس شبچراغش کن
پیوسته طلبکار شراب است دل منگر می ندهد دست، کباب است دل من
چون باده می کند مست، ما را هوای باراندریای نشاه خیزد، از قطره های باران