دفتر شعر
۷۶۸ شعر در این دفتر
موج را گشت صبا سلسله جنبان در آبکه شود با خس من دست و گریبان در آب
یک دوست در ایران نماند از بهر این غربت زدهاکنون ز هندستان رود اشکم به ایران بی سبب
تا نشستن، ده خطر گل می کند در میکدهچون سبو استاده باید خورد از خمها شراب
هرگز ندیده سایه جانانه آفتاببا آنکه محرم است به هر خانه آفتاب
بر یاد رخش چون رود از دیده من آبصد باغ توان داد به یک چشم زدن آب
غم از دل می برد آواز مطربرگ شادی ست تار ساز مطرب
امشب من و چشم قدح و دیدن مهتابمینا و سر گریه ز خندیدن مهتاب
وقت ساغر زدن، به فتوی ماروز ابر است یا شب مهتاب
تعبیه کرده ست چرخ، در دل من اضطرابریخته این کوزه گر، در گل من اضطراب
غیر افسردگی از زینت دنیا مطلبگرمی جامه پشمینه ز دیبا مطلب
ناله ها در بحر و بر دارد غریبکام خشک و چشم تر دارد غریب
دارم از سرچشمه، رو در دشت حیرانی چو آبگاه شهری می شوم، گاهی بیابانی چو آب
پر شده پیمانه ام، ظرف ندارد اجلورنه ز من می گرفت، در عوض جان، شراب
قدم بیرون منه از عالم آبدرین دریا، فروکش کن چو گرداب
ای شب زلف تو روشنتر ز موی آفتابپشت پای سایه ات بهتر ز روی آفتاب
لبریز جدایی کندش ساقی دورانهرچند شود شیشه به پیمانه مصاحب
همچو شبنم با گل و سوسن مخوابشب نشینی کن درین گلشن مخواب
من و آن سرو که در جلوه گهش می باردپاک بینی ز هوا، صاف نگاهی از آب
نمی سازد به طبع من شراب عافیت هرگزاگر بدمستیی واقع شود، با من بساز امشب
چو طفل غنچه اگر می خورد سبوی شرابنمی توان ز لب او شنید بوی شراب
مرگ، مفلس را ز عمر جاودانی بهتراستمردن بی خانمان، از زندگانی بهتر است
لب تر نکنم ز آب خضر تا می ناب استچون شیشه، مرا خانه تن وقف شراب است
گل ندارد تاب دست انداز باد مهرگانتا خزان آمد، دکان حسن را برچیده است
سرتاسر دهر، جز خدا کیستعالم همه اوست، ماسوا کیست