دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
دل از ولایت غم بار بسته میآیدچو موج بر سر طوفان نشسته میآید
دیدی که چو بخت یار برگردیدچون دید که روزگار برگردید
دیده امشب همه شب خواب پریشان میدیداز جگر تا مژه صد کشور ویران میدید
کسی در این چمن اسرار رنگ و بو فهمیدکه شوخ چشمی مرغان هرزهگو فهمید
باز دل آوازه زلف پریشانی شنیدقالب فرسوده غم مژده جانی شنید
ای دل نشاط صرف کن و غم نگاه دارداغی که بسپریم ز مرهم نگاه دار
تا نفس داری سراغ کوی آن مهپاره گیرو آن در و دیوار را چون دیده در نظارهگیر
گر آگهی ز دوق طلب تشنه لب بمیرگیرم که جمله دوست شوی در طلب بمیر
گرت بود جگری سوختن ز داغ آموزورت هوای شکفتن بود ز باغ آموز
چون عشق آشنای تو شد از خرد گریزشکرانه کرامت نیکان ز بد گریز
هرگز مباش آتش سوزان سپند باشخود را بسوز و دفع هزاران گزند باش
تا توانی در ترازوی هوس بی سنگ باشچون گل آزادگی بیزار از آب و رنگ باش
من که افسردهترم از نفس مرغ خموشکی رسد در چمن حسن توام لاف خروش
چون اشک خرقه طلب از خون ناب پوشدر فیض پرده بر رخ صد آفتاب پوش
تاب خورشید رخت از تب فزونتر بود دوشآتشم چون شمع جای خاک بر سر بود دوش
متاع اشک گر آتش بود برو بفروشوگرنه از مژه بستان برو به جو بفروش
ز پا افکند ما را آرزوی سرو بالایشاجل گر دست ما گیرد سر افشانیم در پایش
از پی رفع خمار دل غمپرور خویشهمه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش
از خون کشتگان شکفد لالهزار عشقباشد خزان عمر شهیدان بهار عشق
میآید از سیر جگر آهم گلستان در بغلیاس و تمنا در نفس امید و حرمان در بغل
گرد افغانم ز دامان جرس افتادهاماز حریم محمل امید پس افتادهام
دردم و نوش مراد از نیش نشتر خوردهامخضرم و آب حیات از نوک خنجر خوردهام
ناله دردم و خوش بر سر کار آمدهاماز دل چنگ کنون بر لب تار آمدهام
جوش ذوقم خوشنشین کشور میخانهامموج فیضم خانهزاد ساغر و پیمانهام